از واشنگتن به خرد

سپتامبر 22, 2011

درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و موهایشان بور است و قدشان بلند است و دروغ نمی گویند و نمی پیچانند و هر یکشنبه به کلیسا می روند . البته که عموی من هم هیچوقت علاقه ای به وارد کردن ژن ایرانی به بچه هایش نداشته است ، چون میسن 12 ساله و کیلای 9 ساله جدا از اینکه اسم هایشان ایرانی نیست ، یک کلمه فارسی هم بلد نیستند و این برای من درد دارد و البته من سعی کردم که به کیلا دو کلمه فارسی یاد دهم و او الان میتواند به آیس کریم بگوید  بستی و به جای شات آپ به من بگوید خفه شو . البته خ را ح میگوید که خیلی مهم نیست . البته من به او ذکر کردم که هیچوقت این کلمه را جلوی پدرش نگوید ، چون پدرش خِر ِ پدرم را میگیرد و پدرم خِر ِ مادرم را میگیرد و مادرم می آید و به من میگوید که چرا به این بچه فحش یاد دادی و خودت خیلی درست حرف میزنی که بقیه رو هم آلوده میکنی و درکل – من حوصله ی این داستان ها را ندارم و به او تذکر دادم .

میسِن 12 ساله که البته پدرش و عمویش – که پدر من میشود – و مادر بزرگ پدری اش و کلن همه ی فامیل های ایرانی البته به جز من و مادرم که سعی میکنیم بگوییم  خیلی خفنیم ، به او میگویند میسُن و می نویسند میسون  و از جایی که نام همه ی پسر های فامیلشان یا بهتر است بگویم فامیلمان ، ته اش یک رضا دارد ، عمویم هم تاکیید دارد که اسم این بچه میسُن رضاست و من تنم از شنیدن این دروغ می لرزد و همچنین از شنیدن اسم مسُن رضا عقم هم میگیرد . و برنامه دارم که شناسنامه اش را کش روم و این دروغ را افشا کنم .

میسن و کیلا خوشی هایشان در چند چیز است ، خوراکی و بخصوص شکلات و موجودات شیرین ، بازی های کامپیوتری ، نوشابه و فیلم های ترسناک . و البته که پدر مادرشان برخورد های شدید و عجیبی در رابطه با خوردن شکلات و خوراکی های دیگر دارند و مدام آن ها را به گرفتن کامپیوتر تهدید میکنند و کلن نمی گذارند فیلم های ترسناک ببینند که البته من به شان نشان می دهم و علت خاصی هم برای این کارم ندارم . و البته که آرزو دارم که حق آزادی در خوردن نداشته باشم و در عوض تمام آزادی های میسن و کیلا را داشته باشم و زندگی ام آن وقت است که زیبا می شود . به هر حال که در خانه ی میسن و کیلا استرس وجود دارد ، دعوا وجود دارد . همه چیز وجود دارد . تنها فرقش در دلایل به وجود آمدن این دعوا هاست . و تنها چیز خوبش این است که دعواها درد ندارند ، غصه ندارند و در زندگیشان زخم هایی نیست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا بخورد  * . و نمک هایی نیست که روی این زخم ها پاشیده شود * .

پسر عمه ام هم در این جا زندگی میکند و خانه اش با خانه ی عمو این ها خیلی فاصله ندارد . اما این به این منظور نیست که پسر عمه این ها مدام خونه ی عمو این ها هستند یا عمو این ها ویکِند هایشان را با پسر عمه این ها سر میکنند . نه . این به این معنی ست که سایه ی هم را با تیر میزنند و عمو این ها تحمل شنیدن اسم پسر عمه این ها را ندارند و پسر عمه این ها حالشان از عمو این ها به هم میخورد . و خیلی بد است سر جمع برای ِ ما که باید غیبت های پسر عمه این ها را بشنویم و شب برگردیم خانه ی عمو این ها و آن ها با ما دعوا کنند که چرا با پسر عمه این ها رفت و آمد داریم و بعد غیبت کنند و من را به حدی برسانند که دلم بخواهد هر چه سریعتر برگردم ایران و داشتن دایی و خاله ام افتخار کنم که هرچند دعوا میکنند ، اما متنفر نمی شوند .

برای چهارمین بار که آمدم به این شهر ، دیگر برایم مغازه و خیابان ها جذابیت ندارند و تنها چیزی که دوست دارم این است که بنشینم پای اینترنت و فیس بوک بی فیلتر را برای یک ماه تجربه کنم و ویدئو های یک سال اخیر را در یوتیوب ببینم و از این حرفا . و هی چت کنم با دوست هایم در ایران و این به من ثابت کرده است که من از این خارجی ها خوشم نمیاید و آدمی که از خارجی ها خوشش نیاید دیگر خوشش نمیاید و هر کارش هم که بکنند بستنی خوردن روی تخت ِ روژین را به قدم زدن در خیابان های خارج – حتا بی روسری ، ترجیح میدهد . هرچند که یک لحظه هایی در ایران هست که آرزو میکنم به خارج برگردم و دیگر هم رنگ ایران را نبینم . به هر حال عقل کاملی ندارم .

امروز 31 شهریور است و هنوز 22 آگوست نشده و تا 2 ساعت دیگر می شود . و آهنگی جز تابستون کوتاهه نمیتوانم گوش کنم و به چیزی به غیر از 23 خرداد نمیتوانم فکر کنم . البته میتوانم به بدبختی های آینده ام فکر کنم اما از این کار پرهیز میکنم و کلن در این امر ماهر شده ام . در امر فکر کردن به مسائل درد آور و جدی . چون میترسم . از آینده میترسم . آینده برایم از هر چیزی وحشتناک تر است . حتا از گربه . گربه ای که اگر قرار باشد کابوسی ببینم جتمن او هم در کابوس من شرکت خواهد کرد و این ها . پس فکر نمیکنم در باره شیمی دوم دبیرستان و ان شا الله که همه چیز خوب میره جلو .. :)

اما امروز که کیلای 9 ساله آمد و کلی گریه کرد و نالید از تکالیف زیادی که دارد ، من به هوم وُرک هایشن نگاه کردم و دیدم که خیلی کم است . و از چهارم دبستان من هم خیلی کمتر است . و به کیلای 9 ساله گفتم که جدی نگیرد و او را به تختش فرستادم تا بخوابد و مسائل ِ مثلن دردش را فراموش کند . اما خودم جدی گرفتم و بغضم را هم ترکاندم که باید به زودی به مدرسه بروم و این به زودی خیلی به زودیست و این خیلی غم انگیز است . که من مثل کیلا نیستم که تا نصف شب مشق هایم را بنویسم و بعدش گریه کنم . من اگر ساعت از 8 و نیم ، یا 9 بگذرد . همه چیز را جمع میکنم و میروم به درد خودم میمیرم و برایم مهم نیست که فردا چه بلایی سرم می آید و به نیم ساعت قبل از شروع کلاس هم علاقه ی خاصی دارم چون زمان خوبی ست برای کپی کردن مشق ها . البته که گاهی اوقات خواندن بخشی از کتاب را برای امتحان به نیم ساعت اول موکول میکنم و مشق های زنگ های وسط را مجبورم در زنگ تفریح ها کپی کنم و گاهی اوقت تصمیم میگیرم که صاف توی چشمان معلم زل بزنم و بگویم که انجام ندادم یا بگویم که نخواندم و از این حرف ها . این را وقتی فهمیدم که برای عربی پای تخت رفتم و هیچ چیز بلد نبودم و برگشتم . میخواستم به کیلای 9 ساله بگویم که قدر روز هایش را بداند و قدر وقت های آزادش را بداند و قدر آزادی هایش را بداند و قدر همه چیزش را بداند و روزی هزار بار شکر کند که کیلای ست که 9 سال دارد و در آمریکا زندگی میکند و ژن آمریکایی در آن نفوذ نکرده است .

اما نگفتم ، چون زبانم خوب نیست و حوصله ی دیکشنری را ندارم .


*1 – بوف کور ، صادق هدایت

*2- http://minimalideh.com مینی مالیده ( با تصرف )

ژوئیه 1, 2011

باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه” موسیقی پخش کنم” سر و صدا میکند ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم .

اوایل جوگیر می شدم . تا صدا می آمد می پریدم دم پنجره و گوش هایم را تیز می کردم و چشمانم را می چسباندم و از لای کثیفی های پنجره و سوراخ های توری سعی می کردم تصاویری ببینم که هیچوقت ندیدم . یک بار که صدا به نظرم خیلی بلند شد پنجره و توری رو باز کردم و سرمو بیرون آوردم و سعی کردم ببینم اما ندیدم .

بعد یادم آمد که هر وقت دیدم بقیه هم دیدند . یعنی اینکه هر وقت سرم را از پنجره بیرون آوردم و به کوچه و خیابان ها خیره شدم ، متوجه انسان های همسایه ای شدم که مثل من سرشان را بیرون آورده اند و به کوچه و خیابان ها زل زده اند . بعد از آن یادآوری ، هروقت سرم را بیرون آوردم قبل از آنکه خیره بشوم ، به پنجره ی همسایه ها نیم نگاهی انداختم و هیچوقت سرهای بیرون آمدشان را ندیدم . برای همین پنجره را بستم و دوباره روی تختم ول شدم . یک بار در پنجره همسایه پسری را دیدم که پیانو می زد اما من نمیشنیدم . و بعد کلی خیال پردازی کردم که ما همدیگر را پشت پنجره می بینیم و بعد او عاشق من میشود و یک روزی که من در کوچه قدم می زنم چند نفر لات مزاحم من می شوند و بعد پسر پیانو زن می آید و همشان را کتک می زند و بعد به من می گوید : من همان پسر پیانو زنم و تو همان دختری که به خیابان زل می زد . و بعد ما هپیلی اور افتر میشویم . اما خب واقعیت این بود که پسر بعد از آن دیگر پیانو نزد . یعنی یا از پیانو متنفر شد ، یاد چای پیانو را عوض کرد و یا مرد . به هر حال من صدای پیانو اش را هیچوقت نشنیدم .

بعد از آن شکست عشقی دیگر سمت پنجره نرفتم و فقط تمرکز کردم . چشم هایم را بستم و سعی کردم از صداهای مبهم سر در آوردم . بار اول صدای دعوای چند تا آدم لات بود و صدای یک زن هم وسط آن ها می آمد . بعد صدای آن ها قطع شد و صدای جیغ یک بچه آمد و بعد دوباره سکوت .

یک بار دیگر صدای تظاهرات شنیدم . صدای الله اکبر . صدای گلوله و جیغ و شعار . بعد چراغ و خاموش کردم و رفتم دم پنجره تا همراه جمع شم . قبل از آنکه شعاری بدهم با خیابانی ساکت و خلوت و بدون تظاهرات مواجه شدم . پنجره و بستم و روی تختم ولو شدم .

صداها هرروز بیشتر شد و من دنبال دلایل علمی رفتم . فیزیک و شیمی را بررسی کردم وبعد جغرافیا . به این نتیجه رسیدم که صدای باد است . اما مگر می شود صدای باد تبدیل به جیغ بچه و شعار شود ؟ نه نمی شود

کم کم ترسیدم . دلم میخواست بروم در بغل و پدرمو به او بگویم تا من را به گوش پزشک نبرد از جایم تکان نمیخورم . اما مطمئن بودم که من را به روان پزشک می برند . پس نگفتم

الان که روی تختم افتاده ام و دستگاه موسیقی پخش کنم دارد داد می زند دیگر اوایل نیست ، اواخر است . شاید هم اواسط است . هر زمانی که هست ، من هم دیگر جوگیر نیستم . عاشق نیستم . ترسو نیستم . سیاسی نیستم . من بیخیال شدم . بیخیال صداها . بیخیال گوش پزشک . بیخیال صدای پیانو . حالا رها افتاده ام روی تخت و منتظر کر شدنم هستم . و به این فکر میکنم که کاغذی لای کتابهایم بگذارم .

ما

آوریل 22, 2011

دهه ی شصتی ها از مدرسه فرار میکردند
زیر معلم سوزن می گذاشتند
در پیچش مدرسه استاد بودند
در حیاط مدرسه می دوییدند و انضباطشان کم می شد
دهه ی شصتی ها لوازم آرایش را جاسازی میکردند . نوار کاست را لای نوار بهداشتی به دوستشان میدادند
دفترچه عقایدشان پر از نام خواننده و فوتبالیست بود ، پر از سوال غیر قانونی : عشق چیست ؟
دهه ی شصتی ها می توانستند بیخیال باشند . می توانستند قید همه چیز را بزنند و فندک زیر تب گیر روشن کنند و مدرسه نروند
***
ما دهه هفتادی ها جرئت فرار نداریم . دور مدرسه مان پر از دوربین مخفی است
ما زیر معلم سوزن نمی ذاریم . چون می ترسیم .
ما مدرسه را بدون گواهی نمی پیچانیم، در حیاط مدرسه نمی دوییم و لوازم آرایشمان از صبح روی پوستمان است . ما نوار کاست را جلوی ناظم به دوستمان می دهیم تا فرهنگی جلوه کنیم .
ما دفترچه عقاید نداریم . عقایدمان سر کلاس گفته میشود .
ما بیخیال نیستیم . ما را دهه 40 ای ها باخیال بار آوردند . ما مثل 60 ای ها نیستیم . ما میترسیم . خیلی می ترسیم . ما فرار نمیکنیم چون می ترسیم .

ما ازفرار میترسیم ،

اما از اس ام اس زدن زیر میز مدرسه نمی ترسیم .

ما از اذیت کردن معلم ها می ترسیم ،

اما از سی دی دادن نمی ترسیم

ما از دویدن در حیاط و آب بازی می ترسیم ،

اما از ابرو برداشتن نمی ترسیم ( نقطه)

————————————————————————–

+پ.ن: ببین مامان . من میخوام چاق شم ، خیلی .

ببین مامان . من میخوام به 130 برسه وزنم . هیکل برام مهم نیست . شوهر مهم نیست . فقط خوردن.

ببین خانوم ناظم . من هدف ندارم . تصویر آینده ندارم . من صفرم . من بادکنکم . من هیج هدفی تو زندگیم ندارم . من مبخوام یه چاق شم بیفتم گوشه ی دنیا

ببینین رفقا . من خیلی خرم . خیلی احمقم . من هیچی نمی فهمم . خـــــــــب ؟؟؟

ببینین همه ، من قول می دم آدم شم . قول می دم دکتر شم . فقط منــــــو ول کنین .

آوریل 22, 2011

مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی اتاق ، روشن موندن . همه جا سکوته .صدای سکوت زیاده و کرم می کنه . صدای حرف مادرم از بیرون میاد . اون همیشه سکوت منو بهم می زنه . بهش توجه نمی کنم . یه سقف خیره می شم . اتاق تاریک و من تنهام .

و یادم میاد که شنبه ستو ست و 5روز از اون روز ه شوم گذشته . اه . نمی خوام دوباره بهش فکر کنم . اما انگار نمی شه . خودش میاد . خود این فکر لامصب میاد و سلولای مغزمو می جوئه . عین یک فیلم میاد جلو چشمم . صحنه های هفته پیشم .

“فرودگاه مزخرف امام . صندلی های نقره ای زشت . مادر بزرگم که کنارم نشسته و کنارش چند مرد غریبه . همه جا سکوته . حتی خانومی که از اطلاعات فرودگاه جیغ جیغ می کنه هم خفه شده . به روبه روم خیره می شمو و از دور سحر و سپهر و می بینم .صدای تلویزیون تو مغزم می پیچه . به ساعتم خیره می شم . حدود 8 و نیم . مغزم تیر می کشه . احساس می کنم یکی دستشو گرفته رو گلومو داره خفم میکنه . تلویزیون راجب یک شهید صحبت می کنه . اعصابم خورد ه و صداش سکوتمو بهم می زنه . احساس می کنم عین کارتون آناستازیا دارم آب می شم تو خودم . نمی خوام از کنار ما دربزرگم جم بخورم . نمی خوام قیافه بهناز و ببینمو و دوباره اشک بریزم . نمی خوام لحظه رفتن شو ببینم . دلم می خواد این قدر اینجا بمونم تا بمیرم .دیشب خیلی گریه کردم الان دیگه گریم نمیاد . اما مطمئنم که بزودی اشکای فلان فلان شدم می بارن و ….

از دور دو نفر و می بینم . نزدیک می شن . انگار می شناسمشون . به مغزم فشا ر میارم . آره می شناسمشون . سکوت قلبمو و قفل دهنمو زنجیر پاهامو می شکنم و پامیشمو سلام می کنم . تظاهر می کنم که شادم .راه میرم تا اونا رو به سپیده برسونم . سپیده نیست . دلم هری می ریزه . نکنه … نه … سپهر میاد و میگه داره چمدوناشو میده . بهناز تنها داره قدم می زنه و خالم اینا با هم حرف می زنن . سپیده نیست . نمی خوام بیشتر اینجا بمونم . می خوام برم خونه . می خوام برم بمیرم . میرم طرف مادربزرگم . اون باهام میاد . ناراحت میشم . حالا دیگه مجبورم تو اون جو لعنتی نفس بکشم .سپیده برمیگرده . سوار پله برقی می شیم تا توی کافی شاپ فرودگاه چیزی بخوریم . از بالای پله برقی به همه چیز خیره می شم . یاد آخرین باری که اونجا بودم می فتم . و چقدر شاد بودم …”

اتاق تاریک و من تنهام …. بازم میاد جلوی چشمم”… رفتن سپیده … شروع میکنم به فحش دادن به خودم و هرکی یادم میاد . نمی دونم این چه مرضیه که تازگیا گرفتم . به همه فحش می دم . البته تازگیا مرض های جورواجور گرفتم . تند و تند پلک می زنمو سعی می کنم همه چیزو فراموش کنم . نه انگاری نمیشه . دوباره فیلم لعنتی میاد جلو چشمم .” آیس پکی که برام از زهر مارم تلخ تر بود . و لحظه ای که دیگه باید خدافظی می کردم . دلم میخواست یکی محکم بزنه تو گوشمه و بگه : بلند شو ! خواب بود ! پاشو برو ناهار خونه خالت ! و اون وقت برم تو اتاقه سپیده و سپیده کلی باهام دعوا کنه که لباسامو رو تختش ریختمو لباسامو بردارم ببرم اتاق سپهر و بعد باهم ناهار بخوریم و تا شب … اتاقش پر نور و من …

نه … هچ دستی نمی یاد جلوم … فقط صورت سپیده میاد و انگاری که باید خدافظی کنم … و غدد اشکیم دوباره به کار میفتند . ..

انگار اولین بارو آخرین باره که همدیگه رو بغل می کنیم … نه یادمه وقتی داییم مرد هم بغل سپیده بودم ….

کاش وقت وایسه همیشه بغل من باشی …

نمی فههم کجام … نمی فهمم کیم …. فقط می فهمم که سپیده با چمدونش از یک راهرو رد شد و دیگه برنگشت

… سرمو خم کردم … اما ندیدمش …. “

اتاق تاریک و من تنهام ….

ژانویه 31, 2011

آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی و مانعی نداشت و صاف صاف بود . به یاد می آوریم که هیچکس به ما نگفت که جاده پر از چراغ قرمز است . چراغ هایی که 2 دقیقه قرمزند و 10 ثانیه سبز و تا بخواهی بجنبی و حرکت کنی 10 ثانیه تمام شده است و تو ماندی و انتظار لعنتی ! هیچکس به ما نگفت که ممکن است این قدر از این چراغ ها خسته باشیم که خوابمان ببرد و کلی آدم پشت سرمان بوق بزنند و در آخر یکی که به جای ماشین کامیون دارد و میگویند زورش خیلی زیاد است محکم از پشت بهمان بزند و کلا از جاده بیرون برویم .
ما فکر میکردیم جاده ها صافند و چراغ ها سبز . هیجکس به ما نگفت که اگر چراغ ها هم سبز باشند شاید خیابان بن بست باشد … !

ژانویه 22, 2011

حالمم بده .

دلم میخواد بالا بیارم .

سپیده هم که رفت . این قدر فکر های لعنتی این قدر  تو مغزپیچید که وقتی برای فکر کردن به رفتنش نداشتم . سپیده هم باز رفت .

من حرف کم آوردم . میخوام از فروغ بنویسم . بهتر حرف هایم را میگوید .

+انسان . انسان پوک پر از اعتماد .

+ ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

+پیش از این ها ، آه آری … بیش از این ها میتوان خاموش ماند ….

ژانویه 15, 2011

برف … برف … برف … همه شگفت زده اند … به هم با تعجب نگاه میکنند … جیغ می زنند برف … برف … تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟!
انگاری شهاب سنگ می بارد … انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده … برف هم آمد … بعد از این همه پنهانی،
اما تو …
انگشتم را روی شیشه ی ماشین فشار می دهم . چی را باید بنویسم ؟! چی را نقاشی کنم؟! انگاری شیشه ی ماشین اجبارم کرده که رویش را خطخطی کنم . هرچه روژین میگوید را می نویسم . به هر حال شیشه هم گناه دارد . آدم است .
سفارش آهنگ عاشقانه می دهم . زیاد است . هر کدام که می آید دلم میخواهد به برف ها خیره شوم و و با هر کلمه ی شعر آهنگ پر بکشم . نه . حتی یک کلمه اش هم به من نمی خورد . مال من نیست .بخدا نیست . چرا باور نمی کنم ؟ چرا سعی میکنم بی خودی به خودم ربطش دهم ؟ .حس لعنتی دوباره به وجودم می آید شاید من اشتباه کردم .خل میشوم . در این مواقع باید توهم زد . تا آهنگ ها بهت بخورد.توهم ام نه با تو .
تصویرت در ذهنم می آید . نه . بیرونش میکنم . دوباره می آید . زورم بهش نمی رسد . تصوریرت تمام ذهنم را فرا میگرد. می روم درون لاک خودم . لاکی پر از وهم . تو خوب میشوی . پنهان نمی شوی . همه چیز خوب میشود . آهنگ های شیک وصف حالم میشود. یک گوله ی برفی برمیدارم و نشانه گیری میکنم . دستم را عقب می برم و آن را محکم به سویت پرت میکنم …. گلوله ی برف محکم بهت میخورد و محو میشوی . آن قدر نازکی که با یک گلوله نابود می شود . گلوله را که می اندازم لاکم هم می شکند . بخار روی شیشه هم کاملا از بین می رود . آهنگ عاشقانه هم تمام میشود … حالا نوبت خاطره های قبلی است … دیگر وهمی برایم نمی ماند … باز شب و هجوم خاطره های قبلی.. درون لاک خاطراتم فرو میروم . لاک قبلی را بیشتر دوست داشتم .
به برف های خیره می شوم . نمی دانم باید چکار کنم؟! مردم در این حالت چکار میکنند . برف بازی میکنند ؟ یا آهنگ عاشقانه گوش می دهند .
عصر به برف بازی میروم .حتا اگر کسی همراهم نیاید . کودکی بهتر است .

یه دقیقه بیشتر

ژانویه 3, 2011

1.

بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله ام هم کنارش ایستاده است  . دیگر هیچکس کنار مادربزرگ نیست . همه  رو به رویی سنگ قبری جمع شده اند . مثل اینکه رویش شعری به زبان ترکی نوشته اند . یکی می خواند و بقیه می خندند . به سمتشان می روم . بر میگردم . مادربزرگم تنها نشسته است . کنارش دختر دایی ۱۰ ساله ام . شاید او تنها دوست مادربزرگم باشد .

***

2

از بهشت زهرا بر میگردیم . هوا سرد است . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . بازش میکنم . باید امتحان روز بعد را کامل شوم . شروع میکنم به خواندن .

صدای آهنگ بالا میرود . دختر خاله ام شروع به خواندن همراه خواننده می کند . پسر خاله ام می رقصد . خورشید غروب میکند . همه جا تاریک می شود . جمله  های کتاب زیست دیده نمی شوند . آن را بالای سرم می برم . با استفاده از چراغ های کنار خیابان چند خطی درس میخوانم . به خیابان خیره می شوم . پر از ماشین است . ترافیک شدیدی است . حسی به من میگوید که   بزودی به خانه نمی رسم . حسی به من میگوید که شب یلدایم در خیابان سپری می شود .

***

3.

حس دروغ گفته بود . همیشه دروغ میگوید . چندین ساعت گذشته است (! ) بالاخره به خانه  رسیدم . یک ساندویچ کالباس درست میکنم . میخورم . پدرم به من یادآوری میکند که شب یلدا است .یعنی باید به خانه ی خاله بروم .  یعنی وقت زیادی  برای خواندن زیست ندارم . به اتاق می روم و شروع میکنم به خواندن زیست . نور زیاد است . صدای آهنگ نمی آید . اما من خسته ام . خیلی خیلی  خسته ام . بلک هایم سقوط میکنند . جلوی سقوط را میگیرم . مقاومت میکنم . وقتی زیست تمام می شود . خوشحال می شوم . دلم میخواهد برقصم . از شدت خواب . سرم را روی بالش می گذارم . حسی به من میگوید … که شب یلدا باید خوابید ….

 

پ.ن ۱: دلم برای پ.ن نوشتن تنگ شده بود . دلم برای راحت نوشتن تنگ شده . به قول روژین سرکوب احساس خیلی سخته . فیس بوک …  بلاگفا … یاهو … وردپرس … و یا هر قبرستون دیگه . تو هیچ جا نمی شه هر چیزیو نوشت … چون یک عده نباید بدونن … دلم یک قبرستونیو میخواد که بتونم توش به همه همه همه همه فحش بدم ….

پ.ن ۲ : پانیذ می خواند . مسخره می کند . من تایپ میکنم . کامپیوتر هنگ میکند . اینجا سایت مدرسه است . من میخواهم آپ کنم . بعد از گند زدن به امتحان عربی ….‍

‍پ.ن۳ : کارم را به جایی کشاندی که وصیت نامه بنویسم .

پ.ن۴ : من دیوانه ام . یک روز خودم را عاشقت میکنم . یک روز ازت متنفر می شم . هر روز یک کاری میکنم تا بیایی . اما هیچوقت نمیای . تازگی ها آهنگ های عاشقانه  چیپ وصف حالم شدن

پ.ن۵: سپیده ام که آمد . من هم که امتحان دارم .

من دیوانه ام ….

 

دسامبر 28, 2010

نمی دانم کجاست … چند وقتی است که ندیدمش … هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم … وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد !
از سال 86 شروع میکنم . چون مطمئنم که از آن سال به بعد ندیدمش . 86 را خوب میگردم . نیست. می روم سراغ 87 . نیست . نیست .نیست . دوباره ورق می زنم . ..
و فکر میکنم . چند وقت پیش تصویرش در ذهنم کاملا روشن بود . اما الان یکی رویش خط کشیده . با یک مداد hb پر رنگ رویش را خط خطی کرده . خوب که نگاه میکنم یک جاهایی اش را می بینم . او آرام است . آرام و مهربان . لبخندی زده و امیدوار به روبه رویش خیره شده . لباس های زیبایی پوشیده . کوچیک ولاغر است . می نوازد . می کشد . می نوسید و می خندد . خیلی می خندد . نگاهش پر از آرامش است . قلبش خیلی صاف است . نه خرد شده و نه شکسته . حتی ترک هم ندارد . قلبش عایق بندی شده با کلی مهربونی . عین فرشته می ماند . چقدر دلم میخواهد که مثل او بودم . چقدر با او فرق دارم . من نه خنده دارم و نه آرامش . قلبم خرد خرد است و شاید عین یک شیطانم . حتی لباس فرشته هم ندارم .
هر چه قدر بیشتر به او فکر می کنم کمتر او رابه خاطر میاورم . انگار یکی پاکن دستش گرفته و علاوه بر خط های مشکی مداد hb ،خود تصویر را هم پاک می کند . دیگر فکر نمی کنم . فقط میگردم . به سال 78 می رسم . توی برگ هایش پر از آمد و رفت است . اما هیچکس ننوشته که او آمد .
به خودم شک می کنم . اصلا او آمده ؟! شاید نیامده ؟! من اشتباه می کنم ؟! باز هم میگردم . نیست که نیست . هیچ نوشته ای درباره ی او نیست . فکرم باز به سمت تصویر از او می رود . صدای خنده هایش را می شنوم . صدا کم رنگ می شود . عین تصویرش که کم رنگ شده بود . من دارم او را فراموش میکنم . بغضم میگرد . می شکنمش . برگه های تقویم خیس می شوند . اشک هایم هر لحظه بیشتر می شوند حتی تقویم نو سال 90 هم خیس می شود . همه جا خیس می شود اما هنوز من می گردم . به تقویم 74 می رسم . از فروردین شروع می کنم . ورق های خیس را می گردم . به اسفند که میرسم باز هم نمی بینمش . نا امید میشوم . این قدیمی ترین تقویم من است . به 23 اسفندکه می رسم . نوشته های پررنگی را می بینم . انگار با مداد hb نوشته شده است . یکی بزرگ نوشته : “او آمد” از خوشحالی اشک هایم بند می آیند . همه چیز برایم زیبا میشود . به این جمله ی زیبا زل می زنم . نوشته ی کمرنگی زیرش می بینم . یکی کوچک نوشته است :”او رفت” او مرده بود . او با خنده ی زیبایش مرده بود . او با قلب صافش مرده بود . شاید من خوابم . شاید او هنوز در کنار من است . شاید او زنده است . شاید بزودی پیدایش شود . نمی دانم کجاست اما حتما پیدایش می شود . شاید پشت درخت قایم شده و منتظر من است … چقدر تصویرش محو شده است . شاید من خوابم …

عاشور ؟

دسامبر 16, 2010

عاشورای هر سال بدتر . بدتر و گندتر . یادم می آید چهارم دبستان که بودم عاشورا غذا پختیم و نذری دادیم . یادم می آید که جوگیر بودم و مشکی پوش، لبخند را از لبانم گرفته بودم و کارتون های شبکه یک را میدیدم . کارتون های جدید با موضوع های قدیمی .
عاشورای سال بعد نذری ندادیم . تهران هم بودیم . پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و غمناک به خیابان ها نگاه میکردم . ام پی تریم را برای 2 روز قایم کرده بود . سراغش نرفتم .
عاشورای سال بعد رفتم کنار میز پراز شمع مدرسه . هی دعا کردم .هی دعا کردم .هی دعا کردم .
عاشورای بعدی یادم نیست . لابد خوب بوده . غمگین بوده
عاشورای بعد هم که عاشورای پارسال بود باز هم مشهد بودم . سیاسی شده بودم و هر شب کنار پنجره میرفتم به امید اینکه تنها یک نفر در مشهد الله اکبر بگوید . نمی گفت . عاشورای پارسال وحشتناک بود . تکرار نشود .
امروز عاشورای امسال است . این جمله از لحاظ دستوری کاملا قاطی دارد . عاشورای امسال هم قاطی دارد .
صبح، گلویم مثل همیشه می سوزد .از اتاق بیرون میروم . ساعت 10 است . مادرم خواب . پدرم خوابتر
همه کانال ها ی ماهواره قطع . شبکه های ایران بدتر از بد . میزنم من و تو.خدا خیرش دهد . واسه آدمایی مثل من خوب است . آن هایی که حوصله عزاداری را ندارند . من و تو هم هیچی ندارد اتاق خبر دارد . به درد عاشورای پارسال می خورد . میروم توی تنظیمات رسیور . 3 تا بازی پیدا میکنم .” پک من” دارد و سودوکو و یک بازی که هچوقت آن را یاد نگرفتم . پک من پک من پک من . خیلی بازی میکنم . می بازم . انگاری بازی هم بلد نیستم . دوباره روانی می شوم . من چی بلدم ؟ من چی بلدم ؟؟ نه نمی خواهم دوباره فکر کنم . پک من پک من پک من .
مادرم بیدار میشود . پدرم خواب . غر میزند که چرا صبحانه نخوردی . در دلم میگویم . هیس هیس هیس .
حرف نزن . دلم پر است .من دلم خیلی پر است .
صبحانه میخورم با سریال مسخره پی ام سی . پدرم همچنان خواب است . بیدارش میکنم . به سراغ جعبه ی موزیکم میروم . امسال قایمش نکردم . بعد از آن فروغ میخوانم . خیلی میخوانم . از خانه بیرون میروم .می روم خانه خاله ام . کلی نذری گرفته اند . با خودم می گویم اگر من بودم بهشون نذری نمی دادم . نذری مال بدبختاس . نذری که میخورم میخواهم تشکر کنم . از کی تشکر کنم ؟ انگار امروز عاشورا بود
هیس ….

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.