دسامبر 28, 2010

نمی دانم کجاست … چند وقتی است که ندیدمش … هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم … وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد !
از سال 86 شروع میکنم . چون مطمئنم که از آن سال به بعد ندیدمش . 86 را خوب میگردم . نیست. می روم سراغ 87 . نیست . نیست .نیست . دوباره ورق می زنم . ..
و فکر میکنم . چند وقت پیش تصویرش در ذهنم کاملا روشن بود . اما الان یکی رویش خط کشیده . با یک مداد hb پر رنگ رویش را خط خطی کرده . خوب که نگاه میکنم یک جاهایی اش را می بینم . او آرام است . آرام و مهربان . لبخندی زده و امیدوار به روبه رویش خیره شده . لباس های زیبایی پوشیده . کوچیک ولاغر است . می نوازد . می کشد . می نوسید و می خندد . خیلی می خندد . نگاهش پر از آرامش است . قلبش خیلی صاف است . نه خرد شده و نه شکسته . حتی ترک هم ندارد . قلبش عایق بندی شده با کلی مهربونی . عین فرشته می ماند . چقدر دلم میخواهد که مثل او بودم . چقدر با او فرق دارم . من نه خنده دارم و نه آرامش . قلبم خرد خرد است و شاید عین یک شیطانم . حتی لباس فرشته هم ندارم .
هر چه قدر بیشتر به او فکر می کنم کمتر او رابه خاطر میاورم . انگار یکی پاکن دستش گرفته و علاوه بر خط های مشکی مداد hb ،خود تصویر را هم پاک می کند . دیگر فکر نمی کنم . فقط میگردم . به سال 78 می رسم . توی برگ هایش پر از آمد و رفت است . اما هیچکس ننوشته که او آمد .
به خودم شک می کنم . اصلا او آمده ؟! شاید نیامده ؟! من اشتباه می کنم ؟! باز هم میگردم . نیست که نیست . هیچ نوشته ای درباره ی او نیست . فکرم باز به سمت تصویر از او می رود . صدای خنده هایش را می شنوم . صدا کم رنگ می شود . عین تصویرش که کم رنگ شده بود . من دارم او را فراموش میکنم . بغضم میگرد . می شکنمش . برگه های تقویم خیس می شوند . اشک هایم هر لحظه بیشتر می شوند حتی تقویم نو سال 90 هم خیس می شود . همه جا خیس می شود اما هنوز من می گردم . به تقویم 74 می رسم . از فروردین شروع می کنم . ورق های خیس را می گردم . به اسفند که میرسم باز هم نمی بینمش . نا امید میشوم . این قدیمی ترین تقویم من است . به 23 اسفندکه می رسم . نوشته های پررنگی را می بینم . انگار با مداد hb نوشته شده است . یکی بزرگ نوشته : «او آمد» از خوشحالی اشک هایم بند می آیند . همه چیز برایم زیبا میشود . به این جمله ی زیبا زل می زنم . نوشته ی کمرنگی زیرش می بینم . یکی کوچک نوشته است :»او رفت» او مرده بود . او با خنده ی زیبایش مرده بود . او با قلب صافش مرده بود . شاید من خوابم . شاید او هنوز در کنار من است . شاید او زنده است . شاید بزودی پیدایش شود . نمی دانم کجاست اما حتما پیدایش می شود . شاید پشت درخت قایم شده و منتظر من است … چقدر تصویرش محو شده است . شاید من خوابم …

2 پاسخ به “”

  1. مائده می‌گوید:

    خوشششششششششششششششششششششششششششششگله!

  2. فلورا می‌گوید:

    گل زیبای با احساسم وقتی اومدی روزهای اول که همه ما شاد بودیم از اومدنت همه گفتیم بهت که تو نشو نه ی ما هستی برای اینکه ما گم نشیم قرار نبود تو گم بشی تو می دونی چرا نشو نه شدی چون تو گل همیشه بهاری وقتی که اولین بار بغلت کردم یادمه بهت بی صدا گفتم چقدر دوستت دارم پس همیشه یادت باشه بعد از خدا و اون دو یار هم خو نت که میدونم خیلی بیشتر از من دوستت دارند تا هستم یارتم دوستتم هر وقت خدای نا کرده خواستی گم بشی بیا تا خودم پیدات کنم گل زیبایم زیبا ،با احساس،می نویسی بهت افتخار می کنم .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.