یه دقیقه بیشتر
ژانویه 3, 2011
1.
بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله ام هم کنارش ایستاده است . دیگر هیچکس کنار مادربزرگ نیست . همه رو به رویی سنگ قبری جمع شده اند . مثل اینکه رویش شعری به زبان ترکی نوشته اند . یکی می خواند و بقیه می خندند . به سمتشان می روم . بر میگردم . مادربزرگم تنها نشسته است . کنارش دختر دایی ۱۰ ساله ام . شاید او تنها دوست مادربزرگم باشد .
***
2
از بهشت زهرا بر میگردیم . هوا سرد است . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . بازش میکنم . باید امتحان روز بعد را کامل شوم . شروع میکنم به خواندن .
صدای آهنگ بالا میرود . دختر خاله ام شروع به خواندن همراه خواننده می کند . پسر خاله ام می رقصد . خورشید غروب میکند . همه جا تاریک می شود . جمله های کتاب زیست دیده نمی شوند . آن را بالای سرم می برم . با استفاده از چراغ های کنار خیابان چند خطی درس میخوانم . به خیابان خیره می شوم . پر از ماشین است . ترافیک شدیدی است . حسی به من میگوید که بزودی به خانه نمی رسم . حسی به من میگوید که شب یلدایم در خیابان سپری می شود .
***
3.
حس دروغ گفته بود . همیشه دروغ میگوید . چندین ساعت گذشته است (! ) بالاخره به خانه رسیدم . یک ساندویچ کالباس درست میکنم . میخورم . پدرم به من یادآوری میکند که شب یلدا است .یعنی باید به خانه ی خاله بروم . یعنی وقت زیادی برای خواندن زیست ندارم . به اتاق می روم و شروع میکنم به خواندن زیست . نور زیاد است . صدای آهنگ نمی آید . اما من خسته ام . خیلی خیلی خسته ام . بلک هایم سقوط میکنند . جلوی سقوط را میگیرم . مقاومت میکنم . وقتی زیست تمام می شود . خوشحال می شوم . دلم میخواهد برقصم . از شدت خواب . سرم را روی بالش می گذارم . حسی به من میگوید … که شب یلدا باید خوابید ….
پ.ن ۱: دلم برای پ.ن نوشتن تنگ شده بود . دلم برای راحت نوشتن تنگ شده . به قول روژین سرکوب احساس خیلی سخته . فیس بوک … بلاگفا … یاهو … وردپرس … و یا هر قبرستون دیگه . تو هیچ جا نمی شه هر چیزیو نوشت … چون یک عده نباید بدونن … دلم یک قبرستونیو میخواد که بتونم توش به همه همه همه همه فحش بدم ….
پ.ن ۲ : پانیذ می خواند . مسخره می کند . من تایپ میکنم . کامپیوتر هنگ میکند . اینجا سایت مدرسه است . من میخواهم آپ کنم . بعد از گند زدن به امتحان عربی ….
پ.ن۳ : کارم را به جایی کشاندی که وصیت نامه بنویسم .
پ.ن۴ : من دیوانه ام . یک روز خودم را عاشقت میکنم . یک روز ازت متنفر می شم . هر روز یک کاری میکنم تا بیایی . اما هیچوقت نمیای . تازگی ها آهنگ های عاشقانه چیپ وصف حالم شدن
پ.ن۵: سپیده ام که آمد . من هم که امتحان دارم .
من دیوانه ام ….
ژانویه 3, 2011 در 6:24 ب.ظ.
بابا دارم ميگم لينكم نكردي ! : دي
آپم !
ژانویه 5, 2011 در 2:07 ب.ظ.
یعنی من عاااااااااااااااااااااااااااشق مدل نوشتنتم!!!
ژانویه 6, 2011 در 2:31 ب.ظ.
گاهی وقتها قبرستان آدمی را دیوانه می کند …
ژانویه 23, 2011 در 2:58 ب.ظ.
گلم:
حست،دقت و درکت برای من ستودنی است . از اینکه خاله ی تو هستم به خود
می بالم. دوستت دارم .