ژانویه 15, 2011

برف … برف … برف … همه شگفت زده اند … به هم با تعجب نگاه میکنند … جیغ می زنند برف … برف … تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟!
انگاری شهاب سنگ می بارد … انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده … برف هم آمد … بعد از این همه پنهانی،
اما تو …
انگشتم را روی شیشه ی ماشین فشار می دهم . چی را باید بنویسم ؟! چی را نقاشی کنم؟! انگاری شیشه ی ماشین اجبارم کرده که رویش را خطخطی کنم . هرچه روژین میگوید را می نویسم . به هر حال شیشه هم گناه دارد . آدم است .
سفارش آهنگ عاشقانه می دهم . زیاد است . هر کدام که می آید دلم میخواهد به برف ها خیره شوم و و با هر کلمه ی شعر آهنگ پر بکشم . نه . حتی یک کلمه اش هم به من نمی خورد . مال من نیست .بخدا نیست . چرا باور نمی کنم ؟ چرا سعی میکنم بی خودی به خودم ربطش دهم ؟ .حس لعنتی دوباره به وجودم می آید شاید من اشتباه کردم .خل میشوم . در این مواقع باید توهم زد . تا آهنگ ها بهت بخورد.توهم ام نه با تو .
تصویرت در ذهنم می آید . نه . بیرونش میکنم . دوباره می آید . زورم بهش نمی رسد . تصوریرت تمام ذهنم را فرا میگرد. می روم درون لاک خودم . لاکی پر از وهم . تو خوب میشوی . پنهان نمی شوی . همه چیز خوب میشود . آهنگ های شیک وصف حالم میشود. یک گوله ی برفی برمیدارم و نشانه گیری میکنم . دستم را عقب می برم و آن را محکم به سویت پرت میکنم …. گلوله ی برف محکم بهت میخورد و محو میشوی . آن قدر نازکی که با یک گلوله نابود می شود . گلوله را که می اندازم لاکم هم می شکند . بخار روی شیشه هم کاملا از بین می رود . آهنگ عاشقانه هم تمام میشود … حالا نوبت خاطره های قبلی است … دیگر وهمی برایم نمی ماند … باز شب و هجوم خاطره های قبلی.. درون لاک خاطراتم فرو میروم . لاک قبلی را بیشتر دوست داشتم .
به برف های خیره می شوم . نمی دانم باید چکار کنم؟! مردم در این حالت چکار میکنند . برف بازی میکنند ؟ یا آهنگ عاشقانه گوش می دهند .
عصر به برف بازی میروم .حتا اگر کسی همراهم نیاید . کودکی بهتر است .

4 پاسخ به “”

  1. saina می‌گوید:

    سلام عزیزم…میدونی..خیلی قشنگ بود..وقتی تموم شد به خودم گفم آآآه…چه قشنگ بود…!!:-*

  2. Helia می‌گوید:

    aaaaaaaaaaaali bo0d!!! mahshar!!!!!

  3. Panizzzz می‌گوید:

    Kheiliiiiiiiiii khooooob bOod
    RasT hal karD man avalin nafar booodam

  4. فلورا می‌گوید:

    گلم:
    دوست دارم به زمانی که هم سن تو بودم بر می گشتم ،می دونی چرا چون وقتی نوشته هاتو می خونم فکر می کنم نسل ما تفاوتش با نسل شما در این بود که اگر
    ما حسی داشتیم راهی برای بیانش نداشتیم که اگر داشتیم در کلام خلاصه می شد
    که اگر قدرت توان بیان داشتیم کو گوشی برای شنیدن و اگر گوشی برای شنیدن پیدا می کردیم جرات گفتن کلماتی به جز کلمات تکراری روزمره را نداشتیم در عوض این همه نداشتن ها داشتیم دوست زیاد برف زیاد ودلی
    بی خودی شاد اصلا نه توهم داشتیم و نه
    میدونستیم خاطره یعنی چه ، دروغ چرا یه دفتر خاطره درست می کردیم البته اونم با احساسامون که می دادیم دوستامون البته اونم با احساساشون که بنویسن خاطراتشون رو که اشتباهی می نوشتن درددلاشونو وبعد که اونا توی هفت سوراخ قایم می شودن و می نوشتن بعد از اینکه اونو بر می گردوندن ،
    تو هفت سوراخ قایم می شدیم و می خو ندیم بعد توی همون هفت سوراخ قایمش میکردیم شاد خوشحال می رفتیم پی کارمون
    من نوشته هاتو دوست دارم عزیزم .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.