ژانویه 31, 2011

آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی و مانعی نداشت و صاف صاف بود . به یاد می آوریم که هیچکس به ما نگفت که جاده پر از چراغ قرمز است . چراغ هایی که 2 دقیقه قرمزند و 10 ثانیه سبز و تا بخواهی بجنبی و حرکت کنی 10 ثانیه تمام شده است و تو ماندی و انتظار لعنتی ! هیچکس به ما نگفت که ممکن است این قدر از این چراغ ها خسته باشیم که خوابمان ببرد و کلی آدم پشت سرمان بوق بزنند و در آخر یکی که به جای ماشین کامیون دارد و میگویند زورش خیلی زیاد است محکم از پشت بهمان بزند و کلا از جاده بیرون برویم .
ما فکر میکردیم جاده ها صافند و چراغ ها سبز . هیجکس به ما نگفت که اگر چراغ ها هم سبز باشند شاید خیابان بن بست باشد … !

4 پاسخ به “”

  1. Amir! می‌گوید:

    ای کاش عظمت در نگاه تو باشد…! نه در آن چیزی که بهش نگاه میکنی…!

  2. saina می‌گوید:

    وای….عزیزم خیلی قشنگ بود….خیلی!!!مر30 خبر کردی…میگم برو نویسنده شو باشه؟!

  3. saina می‌گوید:

    سلام…آره فروغ هم می خونم….!!

  4. امین می‌گوید:

    سلام. هیچ لوگویی نداری برا گذاشتن تو اون صفه؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.