ژانویه 31, 2011
آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی و مانعی نداشت و صاف صاف بود . به یاد می آوریم که هیچکس به ما نگفت که جاده پر از چراغ قرمز است . چراغ هایی که 2 دقیقه قرمزند و 10 ثانیه سبز و تا بخواهی بجنبی و حرکت کنی 10 ثانیه تمام شده است و تو ماندی و انتظار لعنتی ! هیچکس به ما نگفت که ممکن است این قدر از این چراغ ها خسته باشیم که خوابمان ببرد و کلی آدم پشت سرمان بوق بزنند و در آخر یکی که به جای ماشین کامیون دارد و میگویند زورش خیلی زیاد است محکم از پشت بهمان بزند و کلا از جاده بیرون برویم .
ما فکر میکردیم جاده ها صافند و چراغ ها سبز . هیجکس به ما نگفت که اگر چراغ ها هم سبز باشند شاید خیابان بن بست باشد … !
ژانویه 31, 2011 در 1:51 ب.ظ.
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد…! نه در آن چیزی که بهش نگاه میکنی…!
ژانویه 31, 2011 در 4:00 ب.ظ.
وای….عزیزم خیلی قشنگ بود….خیلی!!!مر30 خبر کردی…میگم برو نویسنده شو باشه؟!
فوریه 1, 2011 در 9:31 ب.ظ.
سلام…آره فروغ هم می خونم….!!
آوریل 2, 2011 در 8:04 ب.ظ.
سلام. هیچ لوگویی نداری برا گذاشتن تو اون صفه؟