آوریل 22, 2011

مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی اتاق ، روشن موندن . همه جا سکوته .صدای سکوت زیاده و کرم می کنه . صدای حرف مادرم از بیرون میاد . اون همیشه سکوت منو بهم می زنه . بهش توجه نمی کنم . یه سقف خیره می شم . اتاق تاریک و من تنهام .

و یادم میاد که شنبه ستو ست و 5روز از اون روز ه شوم گذشته . اه . نمی خوام دوباره بهش فکر کنم . اما انگار نمی شه . خودش میاد . خود این فکر لامصب میاد و سلولای مغزمو می جوئه . عین یک فیلم میاد جلو چشمم . صحنه های هفته پیشم .

«فرودگاه مزخرف امام . صندلی های نقره ای زشت . مادر بزرگم که کنارم نشسته و کنارش چند مرد غریبه . همه جا سکوته . حتی خانومی که از اطلاعات فرودگاه جیغ جیغ می کنه هم خفه شده . به روبه روم خیره می شمو و از دور سحر و سپهر و می بینم .صدای تلویزیون تو مغزم می پیچه . به ساعتم خیره می شم . حدود 8 و نیم . مغزم تیر می کشه . احساس می کنم یکی دستشو گرفته رو گلومو داره خفم میکنه . تلویزیون راجب یک شهید صحبت می کنه . اعصابم خورد ه و صداش سکوتمو بهم می زنه . احساس می کنم عین کارتون آناستازیا دارم آب می شم تو خودم . نمی خوام از کنار ما دربزرگم جم بخورم . نمی خوام قیافه بهناز و ببینمو و دوباره اشک بریزم . نمی خوام لحظه رفتن شو ببینم . دلم می خواد این قدر اینجا بمونم تا بمیرم .دیشب خیلی گریه کردم الان دیگه گریم نمیاد . اما مطمئنم که بزودی اشکای فلان فلان شدم می بارن و ….

از دور دو نفر و می بینم . نزدیک می شن . انگار می شناسمشون . به مغزم فشا ر میارم . آره می شناسمشون . سکوت قلبمو و قفل دهنمو زنجیر پاهامو می شکنم و پامیشمو سلام می کنم . تظاهر می کنم که شادم .راه میرم تا اونا رو به سپیده برسونم . سپیده نیست . دلم هری می ریزه . نکنه … نه … سپهر میاد و میگه داره چمدوناشو میده . بهناز تنها داره قدم می زنه و خالم اینا با هم حرف می زنن . سپیده نیست . نمی خوام بیشتر اینجا بمونم . می خوام برم خونه . می خوام برم بمیرم . میرم طرف مادربزرگم . اون باهام میاد . ناراحت میشم . حالا دیگه مجبورم تو اون جو لعنتی نفس بکشم .سپیده برمیگرده . سوار پله برقی می شیم تا توی کافی شاپ فرودگاه چیزی بخوریم . از بالای پله برقی به همه چیز خیره می شم . یاد آخرین باری که اونجا بودم می فتم . و چقدر شاد بودم …»

اتاق تاریک و من تنهام …. بازم میاد جلوی چشمم»… رفتن سپیده … شروع میکنم به فحش دادن به خودم و هرکی یادم میاد . نمی دونم این چه مرضیه که تازگیا گرفتم . به همه فحش می دم . البته تازگیا مرض های جورواجور گرفتم . تند و تند پلک می زنمو سعی می کنم همه چیزو فراموش کنم . نه انگاری نمیشه . دوباره فیلم لعنتی میاد جلو چشمم .» آیس پکی که برام از زهر مارم تلخ تر بود . و لحظه ای که دیگه باید خدافظی می کردم . دلم میخواست یکی محکم بزنه تو گوشمه و بگه : بلند شو ! خواب بود ! پاشو برو ناهار خونه خالت ! و اون وقت برم تو اتاقه سپیده و سپیده کلی باهام دعوا کنه که لباسامو رو تختش ریختمو لباسامو بردارم ببرم اتاق سپهر و بعد باهم ناهار بخوریم و تا شب … اتاقش پر نور و من …

نه … هچ دستی نمی یاد جلوم … فقط صورت سپیده میاد و انگاری که باید خدافظی کنم … و غدد اشکیم دوباره به کار میفتند . ..

انگار اولین بارو آخرین باره که همدیگه رو بغل می کنیم … نه یادمه وقتی داییم مرد هم بغل سپیده بودم ….

کاش وقت وایسه همیشه بغل من باشی …

نمی فههم کجام … نمی فهمم کیم …. فقط می فهمم که سپیده با چمدونش از یک راهرو رد شد و دیگه برنگشت

… سرمو خم کردم … اما ندیدمش …. «

اتاق تاریک و من تنهام ….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.