ژوئیه 1, 2011
باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه» موسیقی پخش کنم» سر و صدا میکند ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم .
اوایل جوگیر می شدم . تا صدا می آمد می پریدم دم پنجره و گوش هایم را تیز می کردم و چشمانم را می چسباندم و از لای کثیفی های پنجره و سوراخ های توری سعی می کردم تصاویری ببینم که هیچوقت ندیدم . یک بار که صدا به نظرم خیلی بلند شد پنجره و توری رو باز کردم و سرمو بیرون آوردم و سعی کردم ببینم اما ندیدم .
بعد یادم آمد که هر وقت دیدم بقیه هم دیدند . یعنی اینکه هر وقت سرم را از پنجره بیرون آوردم و به کوچه و خیابان ها خیره شدم ، متوجه انسان های همسایه ای شدم که مثل من سرشان را بیرون آورده اند و به کوچه و خیابان ها زل زده اند . بعد از آن یادآوری ، هروقت سرم را بیرون آوردم قبل از آنکه خیره بشوم ، به پنجره ی همسایه ها نیم نگاهی انداختم و هیچوقت سرهای بیرون آمدشان را ندیدم . برای همین پنجره را بستم و دوباره روی تختم ول شدم . یک بار در پنجره همسایه پسری را دیدم که پیانو می زد اما من نمیشنیدم . و بعد کلی خیال پردازی کردم که ما همدیگر را پشت پنجره می بینیم و بعد او عاشق من میشود و یک روزی که من در کوچه قدم می زنم چند نفر لات مزاحم من می شوند و بعد پسر پیانو زن می آید و همشان را کتک می زند و بعد به من می گوید : من همان پسر پیانو زنم و تو همان دختری که به خیابان زل می زد . و بعد ما هپیلی اور افتر میشویم . اما خب واقعیت این بود که پسر بعد از آن دیگر پیانو نزد . یعنی یا از پیانو متنفر شد ، یاد چای پیانو را عوض کرد و یا مرد . به هر حال من صدای پیانو اش را هیچوقت نشنیدم .
بعد از آن شکست عشقی دیگر سمت پنجره نرفتم و فقط تمرکز کردم . چشم هایم را بستم و سعی کردم از صداهای مبهم سر در آوردم . بار اول صدای دعوای چند تا آدم لات بود و صدای یک زن هم وسط آن ها می آمد . بعد صدای آن ها قطع شد و صدای جیغ یک بچه آمد و بعد دوباره سکوت .
یک بار دیگر صدای تظاهرات شنیدم . صدای الله اکبر . صدای گلوله و جیغ و شعار . بعد چراغ و خاموش کردم و رفتم دم پنجره تا همراه جمع شم . قبل از آنکه شعاری بدهم با خیابانی ساکت و خلوت و بدون تظاهرات مواجه شدم . پنجره و بستم و روی تختم ولو شدم .
صداها هرروز بیشتر شد و من دنبال دلایل علمی رفتم . فیزیک و شیمی را بررسی کردم وبعد جغرافیا . به این نتیجه رسیدم که صدای باد است . اما مگر می شود صدای باد تبدیل به جیغ بچه و شعار شود ؟ نه نمی شود
کم کم ترسیدم . دلم میخواست بروم در بغل و پدرمو به او بگویم تا من را به گوش پزشک نبرد از جایم تکان نمیخورم . اما مطمئن بودم که من را به روان پزشک می برند . پس نگفتم
الان که روی تختم افتاده ام و دستگاه موسیقی پخش کنم دارد داد می زند دیگر اوایل نیست ، اواخر است . شاید هم اواسط است . هر زمانی که هست ، من هم دیگر جوگیر نیستم . عاشق نیستم . ترسو نیستم . سیاسی نیستم . من بیخیال شدم . بیخیال صداها . بیخیال گوش پزشک . بیخیال صدای پیانو . حالا رها افتاده ام روی تخت و منتظر کر شدنم هستم . و به این فکر میکنم که کاغذی لای کتابهایم بگذارم .