از واشنگتن به خرد
سپتامبر 22, 2011
درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و موهایشان بور است و قدشان بلند است و دروغ نمی گویند و نمی پیچانند و هر یکشنبه به کلیسا می روند . البته که عموی من هم هیچوقت علاقه ای به وارد کردن ژن ایرانی به بچه هایش نداشته است ، چون میسن 12 ساله و کیلای 9 ساله جدا از اینکه اسم هایشان ایرانی نیست ، یک کلمه فارسی هم بلد نیستند و این برای من درد دارد و البته من سعی کردم که به کیلا دو کلمه فارسی یاد دهم و او الان میتواند به آیس کریم بگوید بستی و به جای شات آپ به من بگوید خفه شو . البته خ را ح میگوید که خیلی مهم نیست . البته من به او ذکر کردم که هیچوقت این کلمه را جلوی پدرش نگوید ، چون پدرش خِر ِ پدرم را میگیرد و پدرم خِر ِ مادرم را میگیرد و مادرم می آید و به من میگوید که چرا به این بچه فحش یاد دادی و خودت خیلی درست حرف میزنی که بقیه رو هم آلوده میکنی و درکل – من حوصله ی این داستان ها را ندارم و به او تذکر دادم .
میسِن 12 ساله که البته پدرش و عمویش – که پدر من میشود – و مادر بزرگ پدری اش و کلن همه ی فامیل های ایرانی البته به جز من و مادرم که سعی میکنیم بگوییم خیلی خفنیم ، به او میگویند میسُن و می نویسند میسون و از جایی که نام همه ی پسر های فامیلشان یا بهتر است بگویم فامیلمان ، ته اش یک رضا دارد ، عمویم هم تاکیید دارد که اسم این بچه میسُن رضاست و من تنم از شنیدن این دروغ می لرزد و همچنین از شنیدن اسم مسُن رضا عقم هم میگیرد . و برنامه دارم که شناسنامه اش را کش روم و این دروغ را افشا کنم .
میسن و کیلا خوشی هایشان در چند چیز است ، خوراکی و بخصوص شکلات و موجودات شیرین ، بازی های کامپیوتری ، نوشابه و فیلم های ترسناک . و البته که پدر مادرشان برخورد های شدید و عجیبی در رابطه با خوردن شکلات و خوراکی های دیگر دارند و مدام آن ها را به گرفتن کامپیوتر تهدید میکنند و کلن نمی گذارند فیلم های ترسناک ببینند که البته من به شان نشان می دهم و علت خاصی هم برای این کارم ندارم . و البته که آرزو دارم که حق آزادی در خوردن نداشته باشم و در عوض تمام آزادی های میسن و کیلا را داشته باشم و زندگی ام آن وقت است که زیبا می شود . به هر حال که در خانه ی میسن و کیلا استرس وجود دارد ، دعوا وجود دارد . همه چیز وجود دارد . تنها فرقش در دلایل به وجود آمدن این دعوا هاست . و تنها چیز خوبش این است که دعواها درد ندارند ، غصه ندارند و در زندگیشان زخم هایی نیست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا بخورد * . و نمک هایی نیست که روی این زخم ها پاشیده شود * .
پسر عمه ام هم در این جا زندگی میکند و خانه اش با خانه ی عمو این ها خیلی فاصله ندارد . اما این به این منظور نیست که پسر عمه این ها مدام خونه ی عمو این ها هستند یا عمو این ها ویکِند هایشان را با پسر عمه این ها سر میکنند . نه . این به این معنی ست که سایه ی هم را با تیر میزنند و عمو این ها تحمل شنیدن اسم پسر عمه این ها را ندارند و پسر عمه این ها حالشان از عمو این ها به هم میخورد . و خیلی بد است سر جمع برای ِ ما که باید غیبت های پسر عمه این ها را بشنویم و شب برگردیم خانه ی عمو این ها و آن ها با ما دعوا کنند که چرا با پسر عمه این ها رفت و آمد داریم و بعد غیبت کنند و من را به حدی برسانند که دلم بخواهد هر چه سریعتر برگردم ایران و داشتن دایی و خاله ام افتخار کنم که هرچند دعوا میکنند ، اما متنفر نمی شوند .
برای چهارمین بار که آمدم به این شهر ، دیگر برایم مغازه و خیابان ها جذابیت ندارند و تنها چیزی که دوست دارم این است که بنشینم پای اینترنت و فیس بوک بی فیلتر را برای یک ماه تجربه کنم و ویدئو های یک سال اخیر را در یوتیوب ببینم و از این حرفا . و هی چت کنم با دوست هایم در ایران و این به من ثابت کرده است که من از این خارجی ها خوشم نمیاید و آدمی که از خارجی ها خوشش نیاید دیگر خوشش نمیاید و هر کارش هم که بکنند بستنی خوردن روی تخت ِ روژین را به قدم زدن در خیابان های خارج – حتا بی روسری ، ترجیح میدهد . هرچند که یک لحظه هایی در ایران هست که آرزو میکنم به خارج برگردم و دیگر هم رنگ ایران را نبینم . به هر حال عقل کاملی ندارم .
امروز 31 شهریور است و هنوز 22 آگوست نشده و تا 2 ساعت دیگر می شود . و آهنگی جز تابستون کوتاهه نمیتوانم گوش کنم و به چیزی به غیر از 23 خرداد نمیتوانم فکر کنم . البته میتوانم به بدبختی های آینده ام فکر کنم اما از این کار پرهیز میکنم و کلن در این امر ماهر شده ام . در امر فکر کردن به مسائل درد آور و جدی . چون میترسم . از آینده میترسم . آینده برایم از هر چیزی وحشتناک تر است . حتا از گربه . گربه ای که اگر قرار باشد کابوسی ببینم جتمن او هم در کابوس من شرکت خواهد کرد و این ها . پس فکر نمیکنم در باره شیمی دوم دبیرستان و ان شا الله که همه چیز خوب میره جلو ..
اما امروز که کیلای 9 ساله آمد و کلی گریه کرد و نالید از تکالیف زیادی که دارد ، من به هوم وُرک هایشن نگاه کردم و دیدم که خیلی کم است . و از چهارم دبستان من هم خیلی کمتر است . و به کیلای 9 ساله گفتم که جدی نگیرد و او را به تختش فرستادم تا بخوابد و مسائل ِ مثلن دردش را فراموش کند . اما خودم جدی گرفتم و بغضم را هم ترکاندم که باید به زودی به مدرسه بروم و این به زودی خیلی به زودیست و این خیلی غم انگیز است . که من مثل کیلا نیستم که تا نصف شب مشق هایم را بنویسم و بعدش گریه کنم . من اگر ساعت از 8 و نیم ، یا 9 بگذرد . همه چیز را جمع میکنم و میروم به درد خودم میمیرم و برایم مهم نیست که فردا چه بلایی سرم می آید و به نیم ساعت قبل از شروع کلاس هم علاقه ی خاصی دارم چون زمان خوبی ست برای کپی کردن مشق ها . البته که گاهی اوقات خواندن بخشی از کتاب را برای امتحان به نیم ساعت اول موکول میکنم و مشق های زنگ های وسط را مجبورم در زنگ تفریح ها کپی کنم و گاهی اوقت تصمیم میگیرم که صاف توی چشمان معلم زل بزنم و بگویم که انجام ندادم یا بگویم که نخواندم و از این حرف ها . این را وقتی فهمیدم که برای عربی پای تخت رفتم و هیچ چیز بلد نبودم و برگشتم . میخواستم به کیلای 9 ساله بگویم که قدر روز هایش را بداند و قدر وقت های آزادش را بداند و قدر آزادی هایش را بداند و قدر همه چیزش را بداند و روزی هزار بار شکر کند که کیلای ست که 9 سال دارد و در آمریکا زندگی میکند و ژن آمریکایی در آن نفوذ نکرده است .
اما نگفتم ، چون زبانم خوب نیست و حوصله ی دیکشنری را ندارم .
*1 – بوف کور ، صادق هدایت
*2- http://minimalideh.com مینی مالیده ( با تصرف )