<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>واسه تو شنیدنی نیست</title>
	<atom:link href="http://asirane.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asirane.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Thu, 22 Sep 2011 03:24:02 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='asirane.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>واسه تو شنیدنی نیست</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://asirane.wordpress.com/osd.xml" title="واسه تو شنیدنی نیست" />
	<atom:link rel='hub' href='http://asirane.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>از واشنگتن به خرد</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 02:30:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=73&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و موهایشان بور است و قدشان بلند است و دروغ نمی گویند و نمی پیچانند و هر یکشنبه به کلیسا می روند . البته که عموی من هم هیچوقت علاقه ای به وارد کردن ژن ایرانی به بچه هایش نداشته است ، چون میسن 12 ساله و کیلای 9 ساله جدا از اینکه اسم هایشان ایرانی نیست ، یک کلمه فارسی هم بلد نیستند و این برای من درد دارد و البته من سعی کردم که به کیلا دو کلمه فارسی یاد دهم و او الان میتواند به آیس کریم بگوید  بستی و به جای شات آپ به من بگوید خفه شو . البته خ را ح میگوید که خیلی مهم نیست . البته من به او ذکر کردم که هیچوقت این کلمه را جلوی پدرش نگوید ، چون پدرش خِر ِ پدرم را میگیرد و پدرم خِر ِ مادرم را میگیرد و مادرم می آید و به من میگوید که چرا به این بچه فحش یاد دادی و خودت خیلی درست حرف میزنی که بقیه رو هم آلوده میکنی و درکل &#8211; من حوصله ی این داستان ها را ندارم و به او تذکر دادم .</p>
<p>میسِن 12 ساله که البته پدرش و عمویش &#8211; که پدر من میشود &#8211; و مادر بزرگ پدری اش و کلن همه ی فامیل های ایرانی البته به جز من و مادرم که سعی میکنیم بگوییم  خیلی خفنیم ، به او میگویند میسُن و می نویسند میسون  و از جایی که نام همه ی پسر های فامیلشان یا بهتر است بگویم فامیلمان ، ته اش یک رضا دارد ، عمویم هم تاکیید دارد که اسم این بچه میسُن رضاست و من تنم از شنیدن این دروغ می لرزد و همچنین از شنیدن اسم مسُن رضا عقم هم میگیرد . و برنامه دارم که شناسنامه اش را کش روم و این دروغ را افشا کنم .</p>
<p>میسن و کیلا خوشی هایشان در چند چیز است ، خوراکی و بخصوص شکلات و موجودات شیرین ، بازی های کامپیوتری ، نوشابه و فیلم های ترسناک . و البته که پدر مادرشان برخورد های شدید و عجیبی در رابطه با خوردن شکلات و خوراکی های دیگر دارند و مدام آن ها را به گرفتن کامپیوتر تهدید میکنند و کلن نمی گذارند فیلم های ترسناک ببینند که البته من به شان نشان می دهم و علت خاصی هم برای این کارم ندارم . و البته که آرزو دارم که حق آزادی در خوردن نداشته باشم و در عوض تمام آزادی های میسن و کیلا را داشته باشم و زندگی ام آن وقت است که زیبا می شود . به هر حال که در خانه ی میسن و کیلا استرس وجود دارد ، دعوا وجود دارد . همه چیز وجود دارد . تنها فرقش در دلایل به وجود آمدن این دعوا هاست . و تنها چیز خوبش این است که دعواها درد ندارند ، غصه ندارند و در زندگیشان زخم هایی نیست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا بخورد  * . و نمک هایی نیست که روی این زخم ها پاشیده شود * .</p>
<p>پسر عمه ام هم در این جا زندگی میکند و خانه اش با خانه ی عمو این ها خیلی فاصله ندارد . اما این به این منظور نیست که پسر عمه این ها مدام خونه ی عمو این ها هستند یا عمو این ها ویکِند هایشان را با پسر عمه این ها سر میکنند . نه . این به این معنی ست که سایه ی هم را با تیر میزنند و عمو این ها تحمل شنیدن اسم پسر عمه این ها را ندارند و پسر عمه این ها حالشان از عمو این ها به هم میخورد . و خیلی بد است سر جمع برای ِ ما که باید غیبت های پسر عمه این ها را بشنویم و شب برگردیم خانه ی عمو این ها و آن ها با ما دعوا کنند که چرا با پسر عمه این ها رفت و آمد داریم و بعد غیبت کنند و من را به حدی برسانند که دلم بخواهد هر چه سریعتر برگردم ایران و داشتن دایی و خاله ام افتخار کنم که هرچند دعوا میکنند ، اما متنفر نمی شوند .</p>
<p>برای چهارمین بار که آمدم به این شهر ، دیگر برایم مغازه و خیابان ها جذابیت ندارند و تنها چیزی که دوست دارم این است که بنشینم پای اینترنت و فیس بوک بی فیلتر را برای یک ماه تجربه کنم و ویدئو های یک سال اخیر را در یوتیوب ببینم و از این حرفا . و هی چت کنم با دوست هایم در ایران و این به من ثابت کرده است که من از این خارجی ها خوشم نمیاید و آدمی که از خارجی ها خوشش نیاید دیگر خوشش نمیاید و هر کارش هم که بکنند بستنی خوردن روی تخت ِ روژین را به قدم زدن در خیابان های خارج &#8211; حتا بی روسری ، ترجیح میدهد . هرچند که یک لحظه هایی در ایران هست که آرزو میکنم به خارج برگردم و دیگر هم رنگ ایران را نبینم . به هر حال عقل کاملی ندارم .</p>
<p>امروز 31 شهریور است و هنوز 22 آگوست نشده و تا 2 ساعت دیگر می شود . و آهنگی جز تابستون کوتاهه نمیتوانم گوش کنم و به چیزی به غیر از 23 خرداد نمیتوانم فکر کنم . البته میتوانم به بدبختی های آینده ام فکر کنم اما از این کار پرهیز میکنم و کلن در این امر ماهر شده ام . در امر فکر کردن به مسائل درد آور و جدی . چون میترسم . از آینده میترسم . آینده برایم از هر چیزی وحشتناک تر است . حتا از گربه . گربه ای که اگر قرار باشد کابوسی ببینم جتمن او هم در کابوس من شرکت خواهد کرد و این ها . پس فکر نمیکنم در باره شیمی دوم دبیرستان و ان شا الله که همه چیز خوب میره جلو .. <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>اما امروز که کیلای 9 ساله آمد و کلی گریه کرد و نالید از تکالیف زیادی که دارد ، من به هوم وُرک هایشن نگاه کردم و دیدم که خیلی کم است . و از چهارم دبستان من هم خیلی کمتر است . و به کیلای 9 ساله گفتم که جدی نگیرد و او را به تختش فرستادم تا بخوابد و مسائل ِ مثلن دردش را فراموش کند . اما خودم جدی گرفتم و بغضم را هم ترکاندم که باید به زودی به مدرسه بروم و این به زودی خیلی به زودیست و این خیلی غم انگیز است . که من مثل کیلا نیستم که تا نصف شب مشق هایم را بنویسم و بعدش گریه کنم . من اگر ساعت از 8 و نیم ، یا 9 بگذرد . همه چیز را جمع میکنم و میروم به درد خودم میمیرم و برایم مهم نیست که فردا چه بلایی سرم می آید و به نیم ساعت قبل از شروع کلاس هم علاقه ی خاصی دارم چون زمان خوبی ست برای کپی کردن مشق ها . البته که گاهی اوقات خواندن بخشی از کتاب را برای امتحان به نیم ساعت اول موکول میکنم و مشق های زنگ های وسط را مجبورم در زنگ تفریح ها کپی کنم و گاهی اوقت تصمیم میگیرم که صاف توی چشمان معلم زل بزنم و بگویم که انجام ندادم یا بگویم که نخواندم و از این حرف ها . این را وقتی فهمیدم که برای عربی پای تخت رفتم و هیچ چیز بلد نبودم و برگشتم . میخواستم به کیلای 9 ساله بگویم که قدر روز هایش را بداند و قدر وقت های آزادش را بداند و قدر آزادی هایش را بداند و قدر همه چیزش را بداند و روزی هزار بار شکر کند که کیلای ست که 9 سال دارد و در آمریکا زندگی میکند و ژن آمریکایی در آن نفوذ نکرده است .</p>
<p>اما نگفتم ، چون زبانم خوب نیست و حوصله ی دیکشنری را ندارم .</p>
<hr />
<p>*1 &#8211; بوف کور ، صادق هدایت</p>
<p>*2- <a href="http://minimalideh.com/">http://minimalideh.com</a> مینی مالیده ( با تصرف )</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=73&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 13:18:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه&#8221; موسیقی پخش کنم&#8221; سر و صدا میکند ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم . اوایل جوگیر می شدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=71&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه&#8221; موسیقی پخش کنم&#8221; سر و صدا میکند  ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم .</p>
<p>اوایل جوگیر می شدم . تا صدا می آمد می پریدم دم پنجره و گوش هایم را تیز می کردم و چشمانم را می چسباندم و از لای کثیفی های پنجره و سوراخ های توری سعی می کردم تصاویری ببینم که هیچوقت ندیدم . یک بار که صدا به نظرم خیلی بلند شد پنجره و توری رو باز کردم و سرمو بیرون آوردم و سعی کردم  ببینم اما ندیدم .</p>
<p>بعد یادم آمد که هر وقت دیدم بقیه هم دیدند . یعنی اینکه هر وقت سرم را از پنجره بیرون آوردم  و به کوچه و خیابان ها خیره شدم  ، متوجه انسان های  همسایه ای شدم که مثل من سرشان را بیرون آورده اند و به کوچه و خیابان ها زل زده اند . بعد از آن یادآوری ، هروقت سرم را بیرون آوردم قبل از آنکه خیره بشوم ، به پنجره ی همسایه ها نیم نگاهی انداختم  و هیچوقت سرهای بیرون آمدشان را ندیدم . برای همین پنجره را بستم و دوباره روی تختم ول شدم . یک بار در پنجره همسایه پسری را دیدم که پیانو می زد اما من نمیشنیدم  .  و بعد کلی خیال پردازی کردم  که ما همدیگر را پشت پنجره می بینیم و بعد او عاشق من میشود و یک روزی که من در کوچه قدم می زنم چند نفر لات مزاحم من می شوند و بعد پسر پیانو زن می آید و همشان را کتک می زند و بعد به من می گوید : من همان پسر پیانو زنم و تو همان دختری که به خیابان زل می زد . و بعد ما هپیلی اور افتر میشویم  . اما خب واقعیت این بود که پسر بعد از آن دیگر پیانو نزد . یعنی یا  از پیانو متنفر شد ، یاد چای پیانو را عوض کرد و یا مرد . به هر حال من صدای پیانو اش را هیچوقت نشنیدم .</p>
<p>بعد از آن شکست عشقی دیگر سمت پنجره نرفتم  و فقط تمرکز کردم . چشم هایم را بستم و سعی کردم از صداهای مبهم سر در آوردم . بار اول صدای دعوای چند تا آدم لات بود و صدای یک زن هم وسط آن ها می آمد . بعد صدای آن ها قطع شد و صدای جیغ یک بچه آمد و بعد دوباره سکوت .</p>
<p>یک بار دیگر صدای تظاهرات شنیدم . صدای الله اکبر . صدای گلوله و جیغ و شعار . بعد چراغ و خاموش کردم و رفتم دم پنجره تا همراه جمع شم . قبل از آنکه شعاری بدهم  با خیابانی ساکت و خلوت و بدون تظاهرات مواجه شدم . پنجره و بستم و روی تختم ولو شدم .</p>
<p>صداها هرروز بیشتر شد و من دنبال دلایل علمی رفتم . فیزیک و شیمی را بررسی کردم وبعد جغرافیا . به این نتیجه رسیدم که صدای باد است . اما مگر می شود صدای باد تبدیل به جیغ بچه و شعار شود ؟  نه نمی شود</p>
<p>کم کم ترسیدم . دلم میخواست بروم در بغل و پدرمو به او بگویم تا من را به گوش پزشک نبرد از جایم تکان نمیخورم . اما مطمئن بودم که من را به روان پزشک می برند . پس نگفتم</p>
<p>الان که روی تختم افتاده ام و دستگاه موسیقی پخش کنم  دارد داد می زند دیگر اوایل نیست ، اواخر است . شاید هم اواسط است . هر زمانی که هست ، من هم دیگر جوگیر نیستم . عاشق نیستم . ترسو نیستم . سیاسی نیستم . من بیخیال شدم . بیخیال صداها . بیخیال گوش پزشک . بیخیال صدای پیانو . حالا رها افتاده ام روی تخت و منتظر کر شدنم هستم . و به این فکر میکنم که  کاغذی لای کتابهایم بگذارم .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=71&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 13:43:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[دهه ی شصتی ها از مدرسه فرار میکردند زیر معلم سوزن می گذاشتند در پیچش مدرسه استاد بودند در حیاط مدرسه می دوییدند و انضباطشان کم می شد دهه ی شصتی ها لوازم آرایش را جاسازی میکردند . نوار کاست را لای نوار بهداشتی به دوستشان میدادند دفترچه عقایدشان پر از نام خواننده و فوتبالیست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=69&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دهه ی شصتی ها از مدرسه فرار میکردند<br />
زیر معلم سوزن می گذاشتند<br />
در پیچش مدرسه استاد بودند<br />
در حیاط مدرسه می دوییدند و انضباطشان کم می شد<br />
دهه ی شصتی ها لوازم آرایش را جاسازی میکردند . نوار کاست را لای  نوار بهداشتی به دوستشان میدادند<br />
دفترچه عقایدشان پر از نام خواننده و فوتبالیست بود ، پر از  سوال غیر قانونی :  عشق چیست ؟<br />
دهه ی شصتی ها می توانستند بیخیال باشند . می توانستند قید همه چیز را بزنند و فندک زیر تب گیر روشن کنند و مدرسه نروند<br />
 ***<br />
ما دهه هفتادی ها جرئت فرار نداریم . دور مدرسه مان پر از دوربین مخفی است<br />
ما زیر معلم سوزن نمی ذاریم . چون می ترسیم .<br />
ما مدرسه را بدون گواهی نمی پیچانیم، در حیاط مدرسه نمی دوییم  و لوازم آرایشمان از صبح روی پوستمان است . ما نوار کاست را جلوی ناظم به دوستمان می دهیم تا فرهنگی جلوه کنیم .<br />
ما دفترچه عقاید نداریم . عقایدمان سر کلاس گفته میشود .<br />
ما بیخیال نیستیم . ما را دهه 40 ای ها باخیال بار آوردند . ما مثل 60 ای ها نیستیم . ما میترسیم . خیلی می ترسیم . ما فرار نمیکنیم چون می ترسیم .</p>
<p>ما ازفرار میترسیم ،</p>
<p>اما از اس ام اس زدن زیر میز مدرسه نمی ترسیم .</p>
<p>ما از اذیت کردن معلم ها می ترسیم ،</p>
<p>اما از سی دی دادن نمی ترسیم</p>
<p>ما از دویدن در حیاط و آب بازی می ترسیم ،</p>
<p>اما از ابرو برداشتن نمی ترسیم ( نقطه)</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>+پ.ن: ببین مامان . من میخوام چاق شم ، خیلی .</p>
<p>ببین مامان . من میخوام به 130 برسه وزنم . هیکل برام مهم نیست . شوهر مهم نیست . فقط خوردن.</p>
<p>ببین خانوم ناظم . من هدف ندارم . تصویر آینده ندارم . من صفرم . من بادکنکم . من هیج هدفی تو زندگیم ندارم . من مبخوام یه چاق شم بیفتم گوشه ی دنیا</p>
<p>ببینین رفقا . من خیلی خرم . خیلی احمقم . من هیچی نمی فهمم . خـــــــــب ؟؟؟</p>
<p>ببینین همه ، من قول می دم آدم شم . قول می دم دکتر شم . فقط منــــــو ول کنین .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=69&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 13:38:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=63&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و  به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی اتاق  ، روشن موندن . همه جا سکوته .صدای سکوت زیاده و کرم می کنه . صدای حرف مادرم از بیرون میاد . اون همیشه سکوت منو بهم می زنه . بهش توجه نمی کنم . یه سقف خیره می شم .  اتاق تاریک و من تنهام .</p>
<p>و یادم میاد که شنبه ستو ست و 5روز از اون روز ه شوم گذشته . اه . نمی خوام دوباره بهش فکر کنم . اما انگار نمی شه . خودش میاد . خود این فکر لامصب میاد و سلولای مغزمو می جوئه . عین یک فیلم میاد جلو چشمم . صحنه های هفته پیشم . </p>
<p>&#8220;فرودگاه مزخرف امام . صندلی های نقره ای زشت . مادر بزرگم که کنارم نشسته و کنارش چند مرد غریبه . همه جا سکوته . حتی خانومی که از اطلاعات فرودگاه جیغ جیغ می کنه هم خفه شده . به روبه روم خیره می شمو و از دور سحر و سپهر و می بینم  .صدای تلویزیون تو مغزم می پیچه . به ساعتم خیره می شم . حدود 8 و نیم . مغزم  تیر می کشه . احساس می کنم یکی دستشو گرفته رو گلومو داره خفم میکنه . تلویزیون  راجب یک شهید صحبت می کنه . اعصابم خورد ه و صداش سکوتمو بهم می زنه . احساس می کنم عین کارتون آناستازیا دارم آب می شم تو خودم . نمی خوام از کنار ما دربزرگم جم بخورم . نمی خوام قیافه بهناز و ببینمو و دوباره اشک بریزم . نمی خوام لحظه رفتن  شو ببینم . دلم می خواد این قدر اینجا بمونم تا بمیرم .دیشب خیلی گریه کردم الان دیگه گریم نمیاد . اما مطمئنم که بزودی اشکای فلان فلان شدم می بارن و &#8230;.</p>
<p>از دور دو نفر و می بینم . نزدیک می شن . انگار می شناسمشون . به مغزم فشا ر میارم . آره می شناسمشون . سکوت قلبمو  و قفل دهنمو زنجیر پاهامو می شکنم  و پامیشمو سلام می کنم . تظاهر می کنم که شادم .راه میرم تا اونا رو به سپیده برسونم . سپیده نیست . دلم هری می ریزه . نکنه &#8230; نه &#8230; سپهر میاد و میگه داره چمدوناشو میده . بهناز تنها  داره قدم می زنه و خالم اینا با هم حرف می زنن . سپیده نیست . نمی خوام بیشتر اینجا بمونم . می خوام برم خونه . می خوام برم بمیرم . میرم طرف مادربزرگم . اون باهام میاد . ناراحت میشم . حالا دیگه مجبورم تو اون جو لعنتی نفس بکشم .سپیده برمیگرده . سوار پله برقی می شیم تا توی کافی شاپ فرودگاه چیزی بخوریم . از بالای پله برقی به همه چیز خیره می شم . یاد آخرین باری که اونجا بودم می فتم . و چقدر شاد بودم &#8230;&#8221;</p>
<p>اتاق تاریک و من تنهام   &#8230;. بازم میاد جلوی چشمم&#8221;&#8230; رفتن سپیده &#8230; شروع میکنم به فحش دادن به خودم و هرکی یادم میاد . نمی دونم این چه مرضیه که تازگیا گرفتم . به همه فحش می دم . البته تازگیا مرض های جورواجور گرفتم .  تند و تند پلک می زنمو  سعی می کنم همه چیزو فراموش کنم . نه انگاری نمیشه . دوباره فیلم لعنتی میاد جلو چشمم .&#8221; آیس پکی که برام از زهر مارم تلخ تر بود .  و لحظه ای که دیگه باید خدافظی می کردم . دلم میخواست یکی محکم بزنه تو گوشمه و بگه : بلند شو ! خواب بود ! پاشو برو ناهار خونه خالت ! و اون وقت برم تو اتاقه سپیده و سپیده کلی باهام دعوا کنه که لباسامو رو تختش ریختمو  لباسامو بردارم ببرم اتاق سپهر و بعد باهم ناهار بخوریم و تا شب &#8230; اتاقش پر نور و من &#8230;</p>
<p>نه &#8230; هچ دستی نمی یاد جلوم &#8230; فقط صورت سپیده میاد و  انگاری که باید خدافظی کنم &#8230; و غدد اشکیم دوباره به کار میفتند . ..</p>
<p>انگار اولین بارو آخرین باره که همدیگه رو بغل می کنیم &#8230; نه یادمه وقتی داییم مرد هم بغل سپیده بودم &#8230;.</p>
<p>کاش وقت وایسه همیشه بغل من باشی &#8230;</p>
<p>نمی فههم کجام &#8230; نمی فهمم کیم &#8230;. فقط می فهمم  که سپیده با چمدونش از یک راهرو رد شد و دیگه برنگشت</p>
<p> &#8230; سرمو خم کردم &#8230; اما ندیدمش &#8230;. &#8220;</p>
<p>اتاق تاریک و من تنهام &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=63&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Jan 2011 12:59:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=60</guid>
		<description><![CDATA[آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=60&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی و مانعی نداشت و صاف صاف بود . به یاد می  آوریم که هیچکس به ما نگفت که جاده پر از چراغ قرمز است  . چراغ هایی که 2 دقیقه قرمزند و 10 ثانیه سبز و تا بخواهی بجنبی و حرکت کنی 10 ثانیه تمام شده است و تو ماندی و انتظار لعنتی ! هیچکس به ما نگفت که ممکن است این قدر از این چراغ ها خسته باشیم که خوابمان ببرد و کلی آدم پشت سرمان بوق بزنند و در آخر یکی که به جای ماشین کامیون دارد و میگویند زورش خیلی زیاد است محکم از پشت بهمان بزند و کلا از جاده بیرون برویم .<br />
ما فکر میکردیم جاده ها صافند و چراغ ها سبز . هیجکس به ما نگفت که اگر چراغ ها هم سبز باشند شاید خیابان بن بست باشد &#8230; !</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=60&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 17:48:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=57</guid>
		<description><![CDATA[حالمم بده . دلم میخواد بالا بیارم . سپیده هم که رفت . این قدر فکر های لعنتی این قدر  تو مغزپیچید که وقتی برای فکر کردن به رفتنش نداشتم . سپیده هم باز رفت . من حرف کم آوردم . میخوام از فروغ بنویسم . بهتر حرف هایم را میگوید . +انسان . انسان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=57&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالمم بده .</p>
<p>دلم میخواد بالا بیارم .</p>
<p>سپیده هم که رفت . این قدر فکر های لعنتی این قدر  تو مغزپیچید که وقتی برای فکر کردن به رفتنش نداشتم . سپیده هم باز رفت .</p>
<p>من حرف کم آوردم . میخوام از فروغ بنویسم . بهتر حرف هایم را میگوید .</p>
<p>+انسان . انسان پوک پر از اعتماد .</p>
<p>+ ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل</p>
<p>+پیش از این ها ، آه آری &#8230; بیش از این ها میتوان خاموش ماند &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=57&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Jan 2011 17:33:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=45</guid>
		<description><![CDATA[برف &#8230; برف &#8230; برف &#8230; همه شگفت زده اند &#8230; به هم با تعجب نگاه میکنند &#8230; جیغ می زنند برف &#8230; برف &#8230; تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟! انگاری شهاب سنگ می بارد &#8230; انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده &#8230; برف هم آمد &#8230; [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=45&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برف &#8230; برف &#8230; برف &#8230; همه شگفت زده اند &#8230; به هم با تعجب نگاه میکنند &#8230; جیغ می زنند برف &#8230; برف &#8230; تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟!<br />
انگاری شهاب سنگ می بارد &#8230; انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده &#8230; برف هم آمد &#8230; بعد از این همه پنهانی،<br />
اما تو &#8230;<br />
انگشتم را روی شیشه ی ماشین فشار می دهم . چی را باید بنویسم ؟! چی را نقاشی کنم؟! انگاری شیشه ی ماشین اجبارم کرده که رویش را خطخطی کنم . هرچه روژین میگوید را می نویسم . به هر حال شیشه هم گناه دارد . آدم است .<br />
سفارش آهنگ عاشقانه می دهم . زیاد است . هر کدام که می آید دلم میخواهد به برف ها خیره شوم و و با هر کلمه ی شعر آهنگ پر بکشم . نه . حتی یک کلمه اش هم به من نمی خورد . مال من نیست .بخدا نیست . چرا باور نمی کنم ؟ چرا سعی میکنم بی خودی به خودم ربطش دهم ؟ .حس لعنتی دوباره به وجودم می آید  شاید من اشتباه کردم .خل میشوم . در این مواقع باید توهم زد . تا آهنگ ها بهت بخورد.توهم ام نه با تو .<br />
تصویرت در ذهنم می آید . نه . بیرونش میکنم . دوباره می آید . زورم بهش نمی رسد . تصوریرت تمام ذهنم را فرا میگرد. می روم درون لاک خودم . لاکی پر از وهم . تو خوب میشوی . پنهان نمی شوی . همه چیز خوب میشود . آهنگ های شیک وصف حالم میشود. یک گوله ی برفی برمیدارم و نشانه گیری میکنم . دستم را عقب می برم و آن را محکم به سویت پرت میکنم &#8230;. گلوله ی برف محکم بهت میخورد و محو میشوی . آن قدر نازکی که با یک گلوله نابود می شود . گلوله را که می اندازم لاکم هم می شکند . بخار روی شیشه هم کاملا از بین می رود . آهنگ عاشقانه هم تمام میشود &#8230; حالا نوبت خاطره های قبلی است &#8230; دیگر وهمی برایم نمی ماند &#8230; باز شب و هجوم خاطره های قبلی.. درون لاک خاطراتم فرو میروم . لاک قبلی را بیشتر دوست داشتم .<br />
به برف های خیره می شوم . نمی دانم باید چکار کنم؟! مردم در این حالت چکار میکنند . برف بازی میکنند ؟ یا آهنگ عاشقانه گوش می دهند .<br />
عصر به برف بازی میروم .حتا اگر کسی همراهم نیاید . کودکی بهتر است .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=45&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یه دقیقه بیشتر</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 05:59:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[1. بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=49&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1.</p>
<p>بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله ام هم کنارش ایستاده است  . دیگر هیچکس کنار مادربزرگ نیست . همه  رو به رویی سنگ قبری جمع شده اند . مثل اینکه رویش شعری به زبان ترکی نوشته اند . یکی می خواند و بقیه می خندند . به سمتشان می روم . بر میگردم . مادربزرگم تنها نشسته است . کنارش دختر دایی ۱۰ ساله ام . شاید او تنها دوست مادربزرگم باشد .</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p style="text-align:right;">2</p>
<p style="text-align:center;">از بهشت زهرا بر میگردیم . هوا سرد است . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . بازش میکنم . باید امتحان روز بعد را کامل شوم . شروع میکنم به خواندن .</p>
<p style="text-align:right;">صدای آهنگ بالا میرود . دختر خاله ام شروع به خواندن همراه خواننده می کند . پسر خاله ام می رقصد . خورشید غروب میکند . همه جا تاریک می شود . جمله  های کتاب زیست دیده نمی شوند . آن را بالای سرم می برم . با استفاده از چراغ های کنار خیابان چند خطی درس میخوانم . به خیابان خیره می شوم . پر از ماشین است . ترافیک شدیدی است . حسی به من میگوید که   بزودی به خانه نمی رسم . حسی به من میگوید که شب یلدایم در خیابان سپری می شود .</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p style="text-align:right;">3.</p>
<p style="text-align:right;">حس دروغ گفته بود . همیشه دروغ میگوید . چندین ساعت گذشته است (! ) بالاخره به خانه  رسیدم . یک ساندویچ کالباس درست میکنم . میخورم . پدرم به من یادآوری میکند که شب یلدا است .یعنی باید به خانه ی خاله بروم .  یعنی وقت زیادی  برای خواندن زیست ندارم . به اتاق می روم و شروع میکنم به خواندن زیست . نور زیاد است . صدای آهنگ نمی آید . اما من خسته ام . خیلی خیلی  خسته ام . بلک هایم سقوط میکنند . جلوی سقوط را میگیرم . مقاومت میکنم . وقتی زیست تمام می شود . خوشحال می شوم . دلم میخواهد برقصم . از شدت خواب . سرم را روی بالش می گذارم . حسی به من میگوید &#8230; که شب یلدا باید خوابید &#8230;.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن ۱: دلم برای پ.ن نوشتن تنگ شده بود . دلم برای راحت نوشتن تنگ شده . به قول روژین سرکوب احساس خیلی سخته . فیس بوک &#8230;  بلاگفا &#8230; یاهو &#8230; وردپرس &#8230; و یا هر قبرستون دیگه . تو هیچ جا نمی شه هر چیزیو نوشت &#8230; چون یک عده نباید بدونن &#8230; دلم یک قبرستونیو میخواد که بتونم توش به همه همه همه همه فحش بدم &#8230;.</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن ۲ : پانیذ می خواند . مسخره می کند . من تایپ میکنم . کامپیوتر هنگ میکند . اینجا سایت مدرسه است . من میخواهم آپ کنم . بعد از گند زدن به امتحان عربی &#8230;.‍</p>
<p style="text-align:right;">‍پ.ن۳ : کارم را به جایی کشاندی که وصیت نامه بنویسم .</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن۴ : من دیوانه ام . یک روز خودم را عاشقت میکنم . یک روز ازت متنفر می شم . هر روز یک کاری میکنم تا بیایی . اما هیچوقت نمیای . تازگی ها آهنگ های عاشقانه  چیپ وصف حالم شدن</p>
<p>پ.ن۵: سپیده ام که آمد . من هم که امتحان دارم .</p>
<p>من دیوانه ام &#8230;.</p>
<p style="text-align:center;">&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=49&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Dec 2010 17:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم کجاست &#8230; چند وقتی است که ندیدمش &#8230; هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم &#8230; وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد ! از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=43&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دانم کجاست &#8230; چند وقتی است که ندیدمش &#8230; هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم &#8230; وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم  دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد !<br />
از سال 86 شروع میکنم . چون مطمئنم که از آن سال به بعد ندیدمش .  86 را خوب میگردم . نیست. می روم سراغ 87 . نیست . نیست .نیست  . دوباره ورق می زنم . ..<br />
و فکر میکنم . چند وقت پیش تصویرش در ذهنم کاملا روشن بود . اما الان یکی رویش خط کشیده . با یک مداد hb  پر رنگ رویش را خط خطی کرده . خوب که نگاه میکنم یک جاهایی اش را می بینم . او آرام است . آرام و مهربان . لبخندی زده و امیدوار به روبه رویش خیره شده  . لباس های زیبایی پوشیده .  کوچیک ولاغر است . می نوازد . می کشد . می نوسید و می خندد . خیلی می خندد . نگاهش پر از آرامش است . قلبش خیلی صاف است . نه خرد شده و نه شکسته . حتی ترک هم ندارد . قلبش عایق بندی شده با کلی مهربونی . عین فرشته می ماند . چقدر دلم میخواهد که مثل او بودم . چقدر با او فرق دارم . من نه خنده دارم و نه آرامش . قلبم خرد خرد است و شاید عین یک شیطانم . حتی لباس فرشته هم ندارم .<br />
هر چه قدر بیشتر به او فکر می کنم  کمتر او رابه خاطر میاورم . انگار  یکی پاکن دستش گرفته و علاوه بر خط های مشکی مداد hb    ،خود تصویر را هم پاک می کند . دیگر فکر نمی کنم . فقط میگردم . به سال 78 می رسم . توی برگ هایش پر از آمد و رفت است . اما هیچکس ننوشته که او آمد .<br />
به خودم شک می کنم . اصلا او آمده ؟! شاید نیامده ؟! من اشتباه می کنم ؟! باز هم میگردم . نیست که نیست  .  هیچ نوشته ای درباره ی او نیست . فکرم باز به سمت تصویر از او می رود . صدای خنده هایش را می شنوم . صدا کم رنگ می شود . عین تصویرش که کم رنگ شده بود . من دارم او را فراموش میکنم  . بغضم میگرد . می شکنمش . برگه های تقویم خیس می شوند . اشک هایم هر لحظه بیشتر می شوند حتی تقویم نو سال 90 هم خیس می شود . همه جا خیس می شود اما هنوز من می گردم . به تقویم 74 می رسم . از فروردین شروع می کنم . ورق های خیس را می گردم . به اسفند که میرسم باز هم نمی بینمش . نا امید میشوم . این قدیمی ترین تقویم من است . به 23 اسفندکه می رسم . نوشته های پررنگی را می بینم . انگار با مداد hb  نوشته شده است . یکی بزرگ نوشته :  &#8220;او آمد&#8221; از خوشحالی اشک هایم بند می آیند . همه چیز برایم زیبا میشود . به این جمله ی زیبا زل می زنم . نوشته ی کمرنگی زیرش می بینم . یکی کوچک نوشته است :&#8221;او رفت&#8221;   او مرده بود . او با خنده ی زیبایش مرده بود . او با قلب صافش مرده بود . شاید من خوابم . شاید او هنوز در کنار من است . شاید او زنده است . شاید بزودی پیدایش شود . نمی دانم کجاست اما حتما پیدایش می شود . شاید پشت درخت قایم شده و منتظر  من است &#8230; چقدر تصویرش محو شده است . شاید من خوابم &#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=43&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عاشور ؟</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2010/12/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%9f/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2010/12/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Dec 2010 14:12:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>saghigreen</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[عاشورای هر سال بدتر . بدتر و گندتر . یادم می آید چهارم دبستان که بودم عاشورا غذا پختیم و نذری دادیم . یادم می آید که جوگیر بودم و مشکی پوش، لبخند را از لبانم گرفته بودم و کارتون های شبکه یک را میدیدم . کارتون های جدید با موضوع های قدیمی . عاشورای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=41&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عاشورای هر سال بدتر . بدتر و گندتر . یادم می آید چهارم دبستان که بودم عاشورا غذا پختیم و نذری دادیم . یادم می آید که جوگیر بودم و مشکی پوش، لبخند را از لبانم گرفته بودم و کارتون های شبکه یک را میدیدم . کارتون های جدید با موضوع های قدیمی .<br />
عاشورای سال بعد نذری ندادیم . تهران هم بودیم . پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و غمناک به خیابان ها نگاه میکردم . ام پی تریم را برای 2 روز قایم کرده بود . سراغش نرفتم .<br />
عاشورای سال بعد رفتم کنار میز پراز شمع مدرسه . هی دعا کردم .هی دعا کردم .هی دعا کردم .<br />
عاشورای بعدی یادم نیست . لابد خوب بوده . غمگین بوده<br />
عاشورای بعد هم که عاشورای پارسال بود  باز هم مشهد بودم . سیاسی شده بودم و هر شب کنار پنجره میرفتم به امید اینکه تنها یک نفر در مشهد الله اکبر بگوید . نمی گفت . عاشورای پارسال وحشتناک بود . تکرار نشود .<br />
امروز عاشورای امسال است . این جمله از لحاظ دستوری کاملا قاطی دارد . عاشورای امسال هم قاطی دارد .<br />
صبح، گلویم مثل همیشه می سوزد .از اتاق بیرون میروم . ساعت 10 است . مادرم خواب . پدرم خوابتر<br />
همه کانال ها ی ماهواره قطع . شبکه های ایران بدتر از بد . میزنم من و تو.خدا خیرش دهد . واسه آدمایی مثل من خوب است . آن هایی که حوصله عزاداری را ندارند . من و تو هم هیچی ندارد  اتاق خبر دارد . به درد عاشورای پارسال می خورد . میروم توی تنظیمات رسیور . 3 تا بازی پیدا میکنم .&#8221; پک من&#8221; دارد و سودوکو و یک بازی که هچوقت آن را یاد نگرفتم  . پک من پک من پک من . خیلی بازی میکنم . می بازم . انگاری بازی هم بلد نیستم . دوباره روانی می شوم . من چی بلدم ؟ من چی بلدم ؟؟ نه نمی خواهم دوباره فکر کنم . پک من پک من پک من .<br />
مادرم بیدار میشود . پدرم خواب . غر میزند که چرا صبحانه نخوردی . در دلم میگویم . هیس هیس هیس .<br />
حرف نزن . دلم پر است .من دلم خیلی پر است .<br />
صبحانه میخورم با سریال مسخره پی ام سی . پدرم همچنان خواب است . بیدارش میکنم . به سراغ جعبه ی موزیکم میروم . امسال قایمش نکردم . بعد از آن فروغ میخوانم . خیلی میخوانم . از خانه بیرون میروم .می روم خانه خاله ام . کلی نذری گرفته اند . با خودم می گویم اگر من بودم بهشون نذری نمی دادم . نذری مال بدبختاس . نذری که میخورم میخواهم تشکر کنم . از  کی تشکر کنم ؟ انگار امروز عاشورا بود<br />
هیس &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/41/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/41/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&amp;blog=11222947&amp;post=41&amp;subd=asirane&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2010/12/16/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
