<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>- - - - -</title>
	<atom:link href="http://asirane.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asirane.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Sun, 18 Mar 2012 12:10:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='asirane.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>- - - - -</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://asirane.wordpress.com/osd.xml" title="- - - - -" />
	<atom:link rel='hub' href='http://asirane.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2012/03/18/80/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2012/03/18/80/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 12:10:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=80</guid>
		<description><![CDATA[من گفتم نرو.بابا لطفن نرو.من میخام برم خونه.دلم درد میکنه.گفت نمی شه،نمی تونم این همه راه رو برگردم.گفتم ببین،میتونین یه تن ماهی بخورین.هرشب هرشب همبرگر؟گف چیکار کنم؟تن ماهی هم نداریم. سکوت کردم.رفت.جلوی برگر ذغالی واستاد.گف سریع برمیگردم.شرو کردم به فشار دادن انواع دکمه های ضبط.روشن نشد.گوشی ام خاموش شده بود.نگاه کردم به سمت چب،پارک بود.سمت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=80&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">من گفتم نرو.بابا لطفن نرو.من میخام برم خونه.دلم درد میکنه.گفت نمی شه،نمی تونم این همه راه رو برگردم.گفتم ببین،میتونین یه تن ماهی بخورین.هرشب هرشب همبرگر؟گف چیکار کنم؟تن ماهی هم نداریم.</p>
<p align="right">سکوت کردم.رفت.جلوی برگر ذغالی واستاد.گف سریع برمیگردم.شرو کردم به فشار دادن انواع دکمه های ضبط.روشن نشد.گوشی ام خاموش شده بود.نگاه کردم به سمت چب،پارک بود.سمت راست.برگر ذغالی بود.هرچه نگاه کردم پدرم را پیدا نکردم.فهمیدم رفته پایین رستوران.فهمیدم که دو طبقه س.یعنی یادم اومد که دو طبقه اس.یادم اومد که آخرین بار که اونجا بودم،حالم خیلی خوب نبود.کمی گریه کرده بود.خسته بودم و تنها میلی که داشتم به مرگ بود.اوایل تیر بود،یک هفته از اون بدبختی گذشته بود.مادرم دستم رو گرفت.من رو برد استخر.اسمم را نوشت.کارتم را گرفت.دوباره دستم را گرفت.من را برد ذغالی برگر.همانی که الان ذکر شرش بود. دوتاچیز برگر گرفت،با دو تا نوشابه.یخ ندادند.هی بین گارسونا چرخیدم.بهتر است بگویم آشپز ها.گفتند خانوم یخ نداریم.بنشینین سر میزتان.دلم نمیخاست بنشینم سر میزمان.دلم نمیخواست بعد از یک هفته جلویش بنشیتم و بگویم،سلام مادر.چطوری؟راستش را بخواهی یک هفته ست که به گ* رفته ام.حسابی محکم شده ام.هرچی میخاهی بگو.میتوانی فوشم دهی.مثل هفته پیش.میدانی واژه ی &laquo;هفته ی پیش مثل این موقع&raquo; چقدر برایم درد دارد؟هفته پیش مثل این موقع خیلی بد بود.خیلی خیلی بد بود.به هر حال من باید از گارسون یا آشپز جدا شوم و بیایم جلویت بنشیتم . درحالی که تو فوشم نمیدهی.و هی حرف میزنی و هی حرف میزنی.میخندی و از این و اون تعریف میکنی.در حالی که نمیدانی من اصلن حرفهایت را نمیشنوم.گوشهایم پر از پنبه است.قلبم تیر میکشد.باور کن از هفته پیش مغزم آرام نگرفته.بغضم نترکیده.نرفته.هنوز با فکر کردن به هفته ی پیش دلم می ریزد.می فهمی ؟ تو الان جلوی من نشستی در حالی که تنت نمی لرزد و من جلوی تو نشستم در حالی که در هفته ی پیش مثل این موقع سیر میکنم.</p>
<p align="right">هفته پیش مثل این موقع رفتم بودم زیر لحاف،&raquo; یوسف آباد خیابان سی و سوم&raquo; را در بغلم گرفته بود.هی بخودم امید میدادم.هی میرفتم به دیروز مثل این موقع که حالم خیلی خوب بود.البته،حال تو هم بد بود.رنگت پریده بود صدایت می لرزید.من کتابم را تا ته خواندم.برای همین است که دوستش دارم،خیلی دوستش دارم.چون تک تک کلماتش را با درد خواندم.من فقط دلم میخواست یک کوفتی پیدا می شد و من رو می برد به عقب . میدانی مامان، من فقط دلم میخاست که برگردم به روز قبل.و من فقط فکر میکردم که این مصیبت خیلی الکی پیش آمد.انگار که پایت به لبه ی قالی بگیرد و به کما بری.مامان.من خیلی درد کشیدم.باور کن من روی اون تخت،با اون کتاب جون دادم.من از استرس مردم.میدانی،هیچوقت،هیچکس، استرس را به اون حد حس نکرده بود.من فقط دلم میخاست که برگردم عقب،برم در بغلت گریه کنم و تصمیم بگیرم که گه کاری بوجود اومده رو از بین ببرم.مامان،تو منو مواخذه کردی.من را نشاندی روی همان صندلی که هر روز رویش می نشینم و به من گفتی که راستش را بگویم.مامان من میتونستم که همچنان ببافم،اما نبافتم،چون دیگر نتونستم،تمام شدم.من دهانم را باز کردم و کلی گفتم.همه چیز را گفتم.سانسور هم کردم.تو هم برای من حرف زدی.سعی کردی منظقی حرف بزنی،سعی کردی روشنفکر جلوه کنی،البته باز هم ته صدایت می لرزید.من فقط به کابینت ها خیره شده بودم و آرزو میکردم که این داستان تمام شود.هر طور که تو مایلی تمامش کنی.</p>
<p align="right">داستان تمام شد.چون پدر آمد.ما از پدر ترسیدیم و داستان را تمام کردیم.من رفتم توی تخت.به این فکر کردم که بعد از خرداد نفرت انگیز،چرا باید باز هم گه بودن لحظه ها رو تحمل کنم.مادر باور کن که حتا گریه هم نکردم.کیمیا زنگ زد.خندیدم.با خنده تعریف کردم و خندیدم.هنوز عمق داستان رو نمی فهمیدم.التماس کیمیا میکردم که به سپهر زنگ بزند و التماسش کند که یک فکری به حال من بکند.سپهر فکری کرد،زنگ زد به تو و بهت گفت که بذاری من اونجا برم بروم.سریع به خانه شان رفتم.البته تو قبلش به من گفتی که دست به اینترنت نزنم.</p>
<p align="right">من رفتم خانه ی خاله.رفتم بغل سپیده.خیلی گریه کردم.تعریف کردم و زار زدم.رفتم آن شدم.آ.پ رو گیر آوردم و التماسش کردم که من را بکشد.آ.پ خندید.مسخره بازی درآورد.آ.پ نمیفهمید که من جدی میگویم.که من دارم میمیرم.قلبم تیر میکشید و هیچ راهی وجود نداشت.هیچ راهی وجود نداشت.سپیده میگفت که تحمل کن و من فقط میخاستم که بمیرم.برداشتند من را با خودشان بردند سینما.ورود آقایان ممنوع.در حالی که چون چشمانم از شدت گریه میسوخت ،چشم بسته فیلم را دیدم.قلبم تیر میکشد.</p>
<p align="right">من را بردند خانه ی س.ب ، مشروب خوردند و قلیان کشیدند و کلی خندیدند و من کلی همراهی کردم.درحالی که سعی میکردم فراموش کنم.</p>
<p align="right">مامان،تو از فردای آن روز با من خوب شدی،خندیدی،شوخی کردی،اما زندگی من یک ماه بعد به همان شکل بود.من بجای آ.پ و ا.س ، با م.ز حرف میزدم.و فقط ناله میکردم.م.ز اول میخاست نقش مخ زن را بازی کند .اما بعد دلش برایم سوخت.دید کیس خوبی نیستم.سعی کرد حالم را خوب کند.یادش بخیر.چند وقت پیش دعوایمان شد.خیلی وقت است  که خبری ازش ندارم.هرچند که ممکن است این و آن مسخره اش کنند.اما اسمش،آیدی اش،قیافه اس و حتا صدای فراموش شده اش تنها حسی که به من میدهد درد است.درد آن روزها.آن روز ها که هیچکس نفهمید که من چه کشیدم.و چقدر به م.ز نیاز داشتم.و چقدر به هر بهانه ای به خانه ی خاله ام رفتم تا فقط چت کنم،فیس بوک برم و تمام آرزوها،درد ها و عشق هایم رو فراموش کنم .</p>
<p align="right">حالا من جلوی برگر ذغالی ایستادم و درد هایم را بخاطر میارم.میزنم زیر گریه و بلند برای خودم آواز میخوانم.مدت رفت و برگشت پدرم به اندازه ی کل ماه تیر میشود.پدرم با خنده از سرعت خرید خودش تعریف میکند و من صدای ضبط را خیلی بلند میکنم.به امتحاناتم فکر میکنم و به اینکه هفته ی پیش مثل این موقع را فراموش کرده ای یا نه.من میفهمم که بعد از هفته ی پیش تو نگاهت فرق کرد و صدایت فرق کرد و حرفهایت فرق کرد و بوس هایت کم شد و بغل هایت کم شد و شک هایت زیاد.من میفهمم که تو هم دوست داشتی که من آدم بود.درس خوان بودم.سر به راه بودم.سر ابرویم جر و بحث نمیکردی.سر آرایشم دعوا نمیکردی.تو هم دوست داشتی که من با دین و ایمون بودم و رفیق بازی نمیکردم و فقط درس میخواندم و نمره هایم 20 میشد.میدانم که تو هم دوست داشتی که این قدر مطمئنم بودی که نگران آینده ام نمیشدی و این قدر اعتماد داشتی که روزی چهل بار چکم نمیکردی.باور کن من هم دوست داشتم .من هم موفقیت و آرامش را دوست داشتم .اما نشد.من ذاتم گه است و این تقصیر هیچکس نیست و من اعتقاد دارم که هفته ی پیش مثل این موقع را 10 سال بعد با خنده برایت تعریف میکنم در حالی که صدایم می لرزد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/80/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/80/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=80&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2012/03/18/80/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از واشنگتن به خرد</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 02:30:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=73&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درسته که عموی من ایرانی است و ایرانی الاصل هم هست و پدر و مادرش در ناف مشهد زاده شدند ، اما زنش امریکایی ست و ژن اوست که بر بچه هایان غلبه کرده و بچه هایشان 100 % امریکایی شده اند که فکر میکنم جای شکر داشته باشد که چشم هایشان آبی ست و موهایشان بور است و قدشان بلند است و دروغ نمی گویند و نمی پیچانند و هر یکشنبه به کلیسا می روند . البته که عموی من هم هیچوقت علاقه ای به وارد کردن ژن ایرانی به بچه هایش نداشته است ، چون میسن 12 ساله و کیلای 9 ساله جدا از اینکه اسم هایشان ایرانی نیست ، یک کلمه فارسی هم بلد نیستند و این برای من درد دارد و البته من سعی کردم که به کیلا دو کلمه فارسی یاد دهم و او الان میتواند به آیس کریم بگوید  بستی و به جای شات آپ به من بگوید خفه شو . البته خ را ح میگوید که خیلی مهم نیست . البته من به او ذکر کردم که هیچوقت این کلمه را جلوی پدرش نگوید ، چون پدرش خِر ِ پدرم را میگیرد و پدرم خِر ِ مادرم را میگیرد و مادرم می آید و به من میگوید که چرا به این بچه فحش یاد دادی و خودت خیلی درست حرف میزنی که بقیه رو هم آلوده میکنی و درکل &#8211; من حوصله ی این داستان ها را ندارم و به او تذکر دادم .</p>
<p>میسِن 12 ساله که البته پدرش و عمویش &#8211; که پدر من میشود &#8211; و مادر بزرگ پدری اش و کلن همه ی فامیل های ایرانی البته به جز من و مادرم که سعی میکنیم بگوییم  خیلی خفنیم ، به او میگویند میسُن و می نویسند میسون  و از جایی که نام همه ی پسر های فامیلشان یا بهتر است بگویم فامیلمان ، ته اش یک رضا دارد ، عمویم هم تاکیید دارد که اسم این بچه میسُن رضاست و من تنم از شنیدن این دروغ می لرزد و همچنین از شنیدن اسم مسُن رضا عقم هم میگیرد . و برنامه دارم که شناسنامه اش را کش روم و این دروغ را افشا کنم .</p>
<p>میسن و کیلا خوشی هایشان در چند چیز است ، خوراکی و بخصوص شکلات و موجودات شیرین ، بازی های کامپیوتری ، نوشابه و فیلم های ترسناک . و البته که پدر مادرشان برخورد های شدید و عجیبی در رابطه با خوردن شکلات و خوراکی های دیگر دارند و مدام آن ها را به گرفتن کامپیوتر تهدید میکنند و کلن نمی گذارند فیلم های ترسناک ببینند که البته من به شان نشان می دهم و علت خاصی هم برای این کارم ندارم . و البته که آرزو دارم که حق آزادی در خوردن نداشته باشم و در عوض تمام آزادی های میسن و کیلا را داشته باشم و زندگی ام آن وقت است که زیبا می شود . به هر حال که در خانه ی میسن و کیلا استرس وجود دارد ، دعوا وجود دارد . همه چیز وجود دارد . تنها فرقش در دلایل به وجود آمدن این دعوا هاست . و تنها چیز خوبش این است که دعواها درد ندارند ، غصه ندارند و در زندگیشان زخم هایی نیست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا بخورد  * . و نمک هایی نیست که روی این زخم ها پاشیده شود * .</p>
<p>پسر عمه ام هم در این جا زندگی میکند و خانه اش با خانه ی عمو این ها خیلی فاصله ندارد . اما این به این منظور نیست که پسر عمه این ها مدام خونه ی عمو این ها هستند یا عمو این ها ویکِند هایشان را با پسر عمه این ها سر میکنند . نه . این به این معنی ست که سایه ی هم را با تیر میزنند و عمو این ها تحمل شنیدن اسم پسر عمه این ها را ندارند و پسر عمه این ها حالشان از عمو این ها به هم میخورد . و خیلی بد است سر جمع برای ِ ما که باید غیبت های پسر عمه این ها را بشنویم و شب برگردیم خانه ی عمو این ها و آن ها با ما دعوا کنند که چرا با پسر عمه این ها رفت و آمد داریم و بعد غیبت کنند و من را به حدی برسانند که دلم بخواهد هر چه سریعتر برگردم ایران و داشتن دایی و خاله ام افتخار کنم که هرچند دعوا میکنند ، اما متنفر نمی شوند .</p>
<p>برای چهارمین بار که آمدم به این شهر ، دیگر برایم مغازه و خیابان ها جذابیت ندارند و تنها چیزی که دوست دارم این است که بنشینم پای اینترنت و فیس بوک بی فیلتر را برای یک ماه تجربه کنم و ویدئو های یک سال اخیر را در یوتیوب ببینم و از این حرفا . و هی چت کنم با دوست هایم در ایران و این به من ثابت کرده است که من از این خارجی ها خوشم نمیاید و آدمی که از خارجی ها خوشش نیاید دیگر خوشش نمیاید و هر کارش هم که بکنند بستنی خوردن روی تخت ِ روژین را به قدم زدن در خیابان های خارج &#8211; حتا بی روسری ، ترجیح میدهد . هرچند که یک لحظه هایی در ایران هست که آرزو میکنم به خارج برگردم و دیگر هم رنگ ایران را نبینم . به هر حال عقل کاملی ندارم .</p>
<p>امروز 31 شهریور است و هنوز 22 آگوست نشده و تا 2 ساعت دیگر می شود . و آهنگی جز تابستون کوتاهه نمیتوانم گوش کنم و به چیزی به غیر از 23 خرداد نمیتوانم فکر کنم . البته میتوانم به بدبختی های آینده ام فکر کنم اما از این کار پرهیز میکنم و کلن در این امر ماهر شده ام . در امر فکر کردن به مسائل درد آور و جدی . چون میترسم . از آینده میترسم . آینده برایم از هر چیزی وحشتناک تر است . حتا از گربه . گربه ای که اگر قرار باشد کابوسی ببینم جتمن او هم در کابوس من شرکت خواهد کرد و این ها . پس فکر نمیکنم در باره شیمی دوم دبیرستان و ان شا الله که همه چیز خوب میره جلو .. <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>اما امروز که کیلای 9 ساله آمد و کلی گریه کرد و نالید از تکالیف زیادی که دارد ، من به هوم وُرک هایشن نگاه کردم و دیدم که خیلی کم است . و از چهارم دبستان من هم خیلی کمتر است . و به کیلای 9 ساله گفتم که جدی نگیرد و او را به تختش فرستادم تا بخوابد و مسائل ِ مثلن دردش را فراموش کند . اما خودم جدی گرفتم و بغضم را هم ترکاندم که باید به زودی به مدرسه بروم و این به زودی خیلی به زودیست و این خیلی غم انگیز است . که من مثل کیلا نیستم که تا نصف شب مشق هایم را بنویسم و بعدش گریه کنم . من اگر ساعت از 8 و نیم ، یا 9 بگذرد . همه چیز را جمع میکنم و میروم به درد خودم میمیرم و برایم مهم نیست که فردا چه بلایی سرم می آید و به نیم ساعت قبل از شروع کلاس هم علاقه ی خاصی دارم چون زمان خوبی ست برای کپی کردن مشق ها . البته که گاهی اوقات خواندن بخشی از کتاب را برای امتحان به نیم ساعت اول موکول میکنم و مشق های زنگ های وسط را مجبورم در زنگ تفریح ها کپی کنم و گاهی اوقت تصمیم میگیرم که صاف توی چشمان معلم زل بزنم و بگویم که انجام ندادم یا بگویم که نخواندم و از این حرف ها . این را وقتی فهمیدم که برای عربی پای تخت رفتم و هیچ چیز بلد نبودم و برگشتم . میخواستم به کیلای 9 ساله بگویم که قدر روز هایش را بداند و قدر وقت های آزادش را بداند و قدر آزادی هایش را بداند و قدر همه چیزش را بداند و روزی هزار بار شکر کند که کیلای ست که 9 سال دارد و در آمریکا زندگی میکند و ژن آمریکایی در آن نفوذ نکرده است .</p>
<p>اما نگفتم ، چون زبانم خوب نیست و حوصله ی دیکشنری را ندارم .</p>
<hr />
<p>*1 &#8211; بوف کور ، صادق هدایت</p>
<p>*2- <a href="http://minimalideh.com/">http://minimalideh.com</a> مینی مالیده ( با تصرف )</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/73/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/73/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=73&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/09/22/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a7%d8%b4%d9%86%da%af%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 13:18:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه&#187; موسیقی پخش کنم&#187; سر و صدا میکند ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم . اوایل جوگیر می شدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=71&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باید اعتراف کنم که وقتایی که روی تختم ول شدم و دستگاه&raquo; موسیقی پخش کنم&raquo; سر و صدا میکند  ،و کتابم را دستم گرفتم و دنبال صفحه ی مورد نظر میگردم، و همزمان به خودم ناسزا میگویم که چرا یک کاغذ لای این کتاب نگذاشتم، صداهای نا متعارفی می شنونم .</p>
<p>اوایل جوگیر می شدم . تا صدا می آمد می پریدم دم پنجره و گوش هایم را تیز می کردم و چشمانم را می چسباندم و از لای کثیفی های پنجره و سوراخ های توری سعی می کردم تصاویری ببینم که هیچوقت ندیدم . یک بار که صدا به نظرم خیلی بلند شد پنجره و توری رو باز کردم و سرمو بیرون آوردم و سعی کردم  ببینم اما ندیدم .</p>
<p>بعد یادم آمد که هر وقت دیدم بقیه هم دیدند . یعنی اینکه هر وقت سرم را از پنجره بیرون آوردم  و به کوچه و خیابان ها خیره شدم  ، متوجه انسان های  همسایه ای شدم که مثل من سرشان را بیرون آورده اند و به کوچه و خیابان ها زل زده اند . بعد از آن یادآوری ، هروقت سرم را بیرون آوردم قبل از آنکه خیره بشوم ، به پنجره ی همسایه ها نیم نگاهی انداختم  و هیچوقت سرهای بیرون آمدشان را ندیدم . برای همین پنجره را بستم و دوباره روی تختم ول شدم . یک بار در پنجره همسایه پسری را دیدم که پیانو می زد اما من نمیشنیدم  .  و بعد کلی خیال پردازی کردم  که ما همدیگر را پشت پنجره می بینیم و بعد او عاشق من میشود و یک روزی که من در کوچه قدم می زنم چند نفر لات مزاحم من می شوند و بعد پسر پیانو زن می آید و همشان را کتک می زند و بعد به من می گوید : من همان پسر پیانو زنم و تو همان دختری که به خیابان زل می زد . و بعد ما هپیلی اور افتر میشویم  . اما خب واقعیت این بود که پسر بعد از آن دیگر پیانو نزد . یعنی یا  از پیانو متنفر شد ، یاد چای پیانو را عوض کرد و یا مرد . به هر حال من صدای پیانو اش را هیچوقت نشنیدم .</p>
<p>بعد از آن شکست عشقی دیگر سمت پنجره نرفتم  و فقط تمرکز کردم . چشم هایم را بستم و سعی کردم از صداهای مبهم سر در آوردم . بار اول صدای دعوای چند تا آدم لات بود و صدای یک زن هم وسط آن ها می آمد . بعد صدای آن ها قطع شد و صدای جیغ یک بچه آمد و بعد دوباره سکوت .</p>
<p>یک بار دیگر صدای تظاهرات شنیدم . صدای الله اکبر . صدای گلوله و جیغ و شعار . بعد چراغ و خاموش کردم و رفتم دم پنجره تا همراه جمع شم . قبل از آنکه شعاری بدهم  با خیابانی ساکت و خلوت و بدون تظاهرات مواجه شدم . پنجره و بستم و روی تختم ولو شدم .</p>
<p>صداها هرروز بیشتر شد و من دنبال دلایل علمی رفتم . فیزیک و شیمی را بررسی کردم وبعد جغرافیا . به این نتیجه رسیدم که صدای باد است . اما مگر می شود صدای باد تبدیل به جیغ بچه و شعار شود ؟  نه نمی شود</p>
<p>کم کم ترسیدم . دلم میخواست بروم در بغل و پدرمو به او بگویم تا من را به گوش پزشک نبرد از جایم تکان نمیخورم . اما مطمئن بودم که من را به روان پزشک می برند . پس نگفتم</p>
<p>الان که روی تختم افتاده ام و دستگاه موسیقی پخش کنم  دارد داد می زند دیگر اوایل نیست ، اواخر است . شاید هم اواسط است . هر زمانی که هست ، من هم دیگر جوگیر نیستم . عاشق نیستم . ترسو نیستم . سیاسی نیستم . من بیخیال شدم . بیخیال صداها . بیخیال گوش پزشک . بیخیال صدای پیانو . حالا رها افتاده ام روی تخت و منتظر کر شدنم هستم . و به این فکر میکنم که  کاغذی لای کتابهایم بگذارم .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/71/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/71/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=71&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/07/01/71/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 13:43:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[دهه ی شصتی ها از مدرسه فرار میکردند زیر معلم سوزن می گذاشتند در پیچش مدرسه استاد بودند در حیاط مدرسه می دوییدند و انضباطشان کم می شد دهه ی شصتی ها لوازم آرایش را جاسازی میکردند . نوار کاست را لای نوار بهداشتی به دوستشان میدادند دفترچه عقایدشان پر از نام خواننده و فوتبالیست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=69&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دهه ی شصتی ها از مدرسه فرار میکردند<br />
زیر معلم سوزن می گذاشتند<br />
در پیچش مدرسه استاد بودند<br />
در حیاط مدرسه می دوییدند و انضباطشان کم می شد<br />
دهه ی شصتی ها لوازم آرایش را جاسازی میکردند . نوار کاست را لای  نوار بهداشتی به دوستشان میدادند<br />
دفترچه عقایدشان پر از نام خواننده و فوتبالیست بود ، پر از  سوال غیر قانونی :  عشق چیست ؟<br />
دهه ی شصتی ها می توانستند بیخیال باشند . می توانستند قید همه چیز را بزنند و فندک زیر تب گیر روشن کنند و مدرسه نروند<br />
 ***<br />
ما دهه هفتادی ها جرئت فرار نداریم . دور مدرسه مان پر از دوربین مخفی است<br />
ما زیر معلم سوزن نمی ذاریم . چون می ترسیم .<br />
ما مدرسه را بدون گواهی نمی پیچانیم، در حیاط مدرسه نمی دوییم  و لوازم آرایشمان از صبح روی پوستمان است . ما نوار کاست را جلوی ناظم به دوستمان می دهیم تا فرهنگی جلوه کنیم .<br />
ما دفترچه عقاید نداریم . عقایدمان سر کلاس گفته میشود .<br />
ما بیخیال نیستیم . ما را دهه 40 ای ها باخیال بار آوردند . ما مثل 60 ای ها نیستیم . ما میترسیم . خیلی می ترسیم . ما فرار نمیکنیم چون می ترسیم .</p>
<p>ما ازفرار میترسیم ،</p>
<p>اما از اس ام اس زدن زیر میز مدرسه نمی ترسیم .</p>
<p>ما از اذیت کردن معلم ها می ترسیم ،</p>
<p>اما از سی دی دادن نمی ترسیم</p>
<p>ما از دویدن در حیاط و آب بازی می ترسیم ،</p>
<p>اما از ابرو برداشتن نمی ترسیم ( نقطه)</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>+پ.ن: ببین مامان . من میخوام چاق شم ، خیلی .</p>
<p>ببین مامان . من میخوام به 130 برسه وزنم . هیکل برام مهم نیست . شوهر مهم نیست . فقط خوردن.</p>
<p>ببین خانوم ناظم . من هدف ندارم . تصویر آینده ندارم . من صفرم . من بادکنکم . من هیج هدفی تو زندگیم ندارم . من مبخوام یه چاق شم بیفتم گوشه ی دنیا</p>
<p>ببینین رفقا . من خیلی خرم . خیلی احمقم . من هیچی نمی فهمم . خـــــــــب ؟؟؟</p>
<p>ببینین همه ، من قول می دم آدم شم . قول می دم دکتر شم . فقط منــــــو ول کنین .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/69/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=69&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Apr 2011 13:38:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=63&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادرم در و می بینده و از اتاق میره بیرون . چراغو قبل از رفتنش خاموش میکنه . اعتراض نمی کنم . روی تختم چهارزانو می شینم و  به سقف خیره میشم . به کاغذ دیواری یا چمی دونم کاغذ سقفی اش . به سیاره و موشک و هزارتا چیز مزخرف سقف که تو تاریکی اتاق  ، روشن موندن . همه جا سکوته .صدای سکوت زیاده و کرم می کنه . صدای حرف مادرم از بیرون میاد . اون همیشه سکوت منو بهم می زنه . بهش توجه نمی کنم . یه سقف خیره می شم .  اتاق تاریک و من تنهام .</p>
<p>و یادم میاد که شنبه ستو ست و 5روز از اون روز ه شوم گذشته . اه . نمی خوام دوباره بهش فکر کنم . اما انگار نمی شه . خودش میاد . خود این فکر لامصب میاد و سلولای مغزمو می جوئه . عین یک فیلم میاد جلو چشمم . صحنه های هفته پیشم . </p>
<p>&laquo;فرودگاه مزخرف امام . صندلی های نقره ای زشت . مادر بزرگم که کنارم نشسته و کنارش چند مرد غریبه . همه جا سکوته . حتی خانومی که از اطلاعات فرودگاه جیغ جیغ می کنه هم خفه شده . به روبه روم خیره می شمو و از دور سحر و سپهر و می بینم  .صدای تلویزیون تو مغزم می پیچه . به ساعتم خیره می شم . حدود 8 و نیم . مغزم  تیر می کشه . احساس می کنم یکی دستشو گرفته رو گلومو داره خفم میکنه . تلویزیون  راجب یک شهید صحبت می کنه . اعصابم خورد ه و صداش سکوتمو بهم می زنه . احساس می کنم عین کارتون آناستازیا دارم آب می شم تو خودم . نمی خوام از کنار ما دربزرگم جم بخورم . نمی خوام قیافه بهناز و ببینمو و دوباره اشک بریزم . نمی خوام لحظه رفتن  شو ببینم . دلم می خواد این قدر اینجا بمونم تا بمیرم .دیشب خیلی گریه کردم الان دیگه گریم نمیاد . اما مطمئنم که بزودی اشکای فلان فلان شدم می بارن و &#8230;.</p>
<p>از دور دو نفر و می بینم . نزدیک می شن . انگار می شناسمشون . به مغزم فشا ر میارم . آره می شناسمشون . سکوت قلبمو  و قفل دهنمو زنجیر پاهامو می شکنم  و پامیشمو سلام می کنم . تظاهر می کنم که شادم .راه میرم تا اونا رو به سپیده برسونم . سپیده نیست . دلم هری می ریزه . نکنه &#8230; نه &#8230; سپهر میاد و میگه داره چمدوناشو میده . بهناز تنها  داره قدم می زنه و خالم اینا با هم حرف می زنن . سپیده نیست . نمی خوام بیشتر اینجا بمونم . می خوام برم خونه . می خوام برم بمیرم . میرم طرف مادربزرگم . اون باهام میاد . ناراحت میشم . حالا دیگه مجبورم تو اون جو لعنتی نفس بکشم .سپیده برمیگرده . سوار پله برقی می شیم تا توی کافی شاپ فرودگاه چیزی بخوریم . از بالای پله برقی به همه چیز خیره می شم . یاد آخرین باری که اونجا بودم می فتم . و چقدر شاد بودم &#8230;&raquo;</p>
<p>اتاق تاریک و من تنهام   &#8230;. بازم میاد جلوی چشمم&raquo;&#8230; رفتن سپیده &#8230; شروع میکنم به فحش دادن به خودم و هرکی یادم میاد . نمی دونم این چه مرضیه که تازگیا گرفتم . به همه فحش می دم . البته تازگیا مرض های جورواجور گرفتم .  تند و تند پلک می زنمو  سعی می کنم همه چیزو فراموش کنم . نه انگاری نمیشه . دوباره فیلم لعنتی میاد جلو چشمم .&raquo; آیس پکی که برام از زهر مارم تلخ تر بود .  و لحظه ای که دیگه باید خدافظی می کردم . دلم میخواست یکی محکم بزنه تو گوشمه و بگه : بلند شو ! خواب بود ! پاشو برو ناهار خونه خالت ! و اون وقت برم تو اتاقه سپیده و سپیده کلی باهام دعوا کنه که لباسامو رو تختش ریختمو  لباسامو بردارم ببرم اتاق سپهر و بعد باهم ناهار بخوریم و تا شب &#8230; اتاقش پر نور و من &#8230;</p>
<p>نه &#8230; هچ دستی نمی یاد جلوم &#8230; فقط صورت سپیده میاد و  انگاری که باید خدافظی کنم &#8230; و غدد اشکیم دوباره به کار میفتند . ..</p>
<p>انگار اولین بارو آخرین باره که همدیگه رو بغل می کنیم &#8230; نه یادمه وقتی داییم مرد هم بغل سپیده بودم &#8230;.</p>
<p>کاش وقت وایسه همیشه بغل من باشی &#8230;</p>
<p>نمی فههم کجام &#8230; نمی فهمم کیم &#8230;. فقط می فهمم  که سپیده با چمدونش از یک راهرو رد شد و دیگه برنگشت</p>
<p> &#8230; سرمو خم کردم &#8230; اما ندیدمش &#8230;. &laquo;</p>
<p>اتاق تاریک و من تنهام &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/63/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/63/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=63&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/04/22/63/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Jan 2011 12:59:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=60</guid>
		<description><![CDATA[آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=60&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرمان هایمان می میرند . آن ها را می کشند . قاتل هم یکی دو نفر نیست . زیاد است . کلی قاتل دارد . دنبال قاتل ها نمیریم . هیچوقت به وجود این قاتل ها فکر نمی کنیم . به یاد می آوریم که در ذهنمان جاده ای بزرگ بود که هیچ چراغ قرمزی و مانعی نداشت و صاف صاف بود . به یاد می  آوریم که هیچکس به ما نگفت که جاده پر از چراغ قرمز است  . چراغ هایی که 2 دقیقه قرمزند و 10 ثانیه سبز و تا بخواهی بجنبی و حرکت کنی 10 ثانیه تمام شده است و تو ماندی و انتظار لعنتی ! هیچکس به ما نگفت که ممکن است این قدر از این چراغ ها خسته باشیم که خوابمان ببرد و کلی آدم پشت سرمان بوق بزنند و در آخر یکی که به جای ماشین کامیون دارد و میگویند زورش خیلی زیاد است محکم از پشت بهمان بزند و کلا از جاده بیرون برویم .<br />
ما فکر میکردیم جاده ها صافند و چراغ ها سبز . هیجکس به ما نگفت که اگر چراغ ها هم سبز باشند شاید خیابان بن بست باشد &#8230; !</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/60/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/60/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=60&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/31/60/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 17:48:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=57</guid>
		<description><![CDATA[حالمم بده . دلم میخواد بالا بیارم . سپیده هم که رفت . این قدر فکر های لعنتی این قدر  تو مغزپیچید که وقتی برای فکر کردن به رفتنش نداشتم . سپیده هم باز رفت . من حرف کم آوردم . میخوام از فروغ بنویسم . بهتر حرف هایم را میگوید . +انسان . انسان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=57&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالمم بده .</p>
<p>دلم میخواد بالا بیارم .</p>
<p>سپیده هم که رفت . این قدر فکر های لعنتی این قدر  تو مغزپیچید که وقتی برای فکر کردن به رفتنش نداشتم . سپیده هم باز رفت .</p>
<p>من حرف کم آوردم . میخوام از فروغ بنویسم . بهتر حرف هایم را میگوید .</p>
<p>+انسان . انسان پوک پر از اعتماد .</p>
<p>+ ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل</p>
<p>+پیش از این ها ، آه آری &#8230; بیش از این ها میتوان خاموش ماند &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/57/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/57/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=57&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/22/57/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Jan 2011 17:33:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=45</guid>
		<description><![CDATA[برف &#8230; برف &#8230; برف &#8230; همه شگفت زده اند &#8230; به هم با تعجب نگاه میکنند &#8230; جیغ می زنند برف &#8230; برف &#8230; تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟! انگاری شهاب سنگ می بارد &#8230; انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده &#8230; برف هم آمد &#8230; [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=45&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برف &#8230; برف &#8230; برف &#8230; همه شگفت زده اند &#8230; به هم با تعجب نگاه میکنند &#8230; جیغ می زنند برف &#8230; برف &#8230; تند و تند می یان و میگن : دیدی برفو ؟!<br />
انگاری شهاب سنگ می بارد &#8230; انگاری چیزی دارد می بارد که سالها نیامده &#8230; برف هم آمد &#8230; بعد از این همه پنهانی،<br />
اما تو &#8230;<br />
انگشتم را روی شیشه ی ماشین فشار می دهم . چی را باید بنویسم ؟! چی را نقاشی کنم؟! انگاری شیشه ی ماشین اجبارم کرده که رویش را خطخطی کنم . هرچه روژین میگوید را می نویسم . به هر حال شیشه هم گناه دارد . آدم است .<br />
سفارش آهنگ عاشقانه می دهم . زیاد است . هر کدام که می آید دلم میخواهد به برف ها خیره شوم و و با هر کلمه ی شعر آهنگ پر بکشم . نه . حتی یک کلمه اش هم به من نمی خورد . مال من نیست .بخدا نیست . چرا باور نمی کنم ؟ چرا سعی میکنم بی خودی به خودم ربطش دهم ؟ .حس لعنتی دوباره به وجودم می آید  شاید من اشتباه کردم .خل میشوم . در این مواقع باید توهم زد . تا آهنگ ها بهت بخورد.توهم ام نه با تو .<br />
تصویرت در ذهنم می آید . نه . بیرونش میکنم . دوباره می آید . زورم بهش نمی رسد . تصوریرت تمام ذهنم را فرا میگرد. می روم درون لاک خودم . لاکی پر از وهم . تو خوب میشوی . پنهان نمی شوی . همه چیز خوب میشود . آهنگ های شیک وصف حالم میشود. یک گوله ی برفی برمیدارم و نشانه گیری میکنم . دستم را عقب می برم و آن را محکم به سویت پرت میکنم &#8230;. گلوله ی برف محکم بهت میخورد و محو میشوی . آن قدر نازکی که با یک گلوله نابود می شود . گلوله را که می اندازم لاکم هم می شکند . بخار روی شیشه هم کاملا از بین می رود . آهنگ عاشقانه هم تمام میشود &#8230; حالا نوبت خاطره های قبلی است &#8230; دیگر وهمی برایم نمی ماند &#8230; باز شب و هجوم خاطره های قبلی.. درون لاک خاطراتم فرو میروم . لاک قبلی را بیشتر دوست داشتم .<br />
به برف های خیره می شوم . نمی دانم باید چکار کنم؟! مردم در این حالت چکار میکنند . برف بازی میکنند ؟ یا آهنگ عاشقانه گوش می دهند .<br />
عصر به برف بازی میروم .حتا اگر کسی همراهم نیاید . کودکی بهتر است .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/45/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/45/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=45&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/15/45/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یه دقیقه بیشتر</title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 05:59:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=49</guid>
		<description><![CDATA[1. بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=49&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1.</p>
<p>بهشت زهرا . میان قبر ها استاده ام . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . امشب شب یلدا است . مانتوی خاکی ام در هوا تکان میخورد . سرم را برمیگردانم . مادربزرگم روی صندلی کوتاهی نشسته و به قبر پسرش زل زده و گریه میکند . دختر دایی ۱۰ ساله ام هم کنارش ایستاده است  . دیگر هیچکس کنار مادربزرگ نیست . همه  رو به رویی سنگ قبری جمع شده اند . مثل اینکه رویش شعری به زبان ترکی نوشته اند . یکی می خواند و بقیه می خندند . به سمتشان می روم . بر میگردم . مادربزرگم تنها نشسته است . کنارش دختر دایی ۱۰ ساله ام . شاید او تنها دوست مادربزرگم باشد .</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p style="text-align:right;">2</p>
<p style="text-align:center;">از بهشت زهرا بر میگردیم . هوا سرد است . کتاب زیستم را محکم در آغوش گرفته ام . بازش میکنم . باید امتحان روز بعد را کامل شوم . شروع میکنم به خواندن .</p>
<p style="text-align:right;">صدای آهنگ بالا میرود . دختر خاله ام شروع به خواندن همراه خواننده می کند . پسر خاله ام می رقصد . خورشید غروب میکند . همه جا تاریک می شود . جمله  های کتاب زیست دیده نمی شوند . آن را بالای سرم می برم . با استفاده از چراغ های کنار خیابان چند خطی درس میخوانم . به خیابان خیره می شوم . پر از ماشین است . ترافیک شدیدی است . حسی به من میگوید که   بزودی به خانه نمی رسم . حسی به من میگوید که شب یلدایم در خیابان سپری می شود .</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p style="text-align:right;">3.</p>
<p style="text-align:right;">حس دروغ گفته بود . همیشه دروغ میگوید . چندین ساعت گذشته است (! ) بالاخره به خانه  رسیدم . یک ساندویچ کالباس درست میکنم . میخورم . پدرم به من یادآوری میکند که شب یلدا است .یعنی باید به خانه ی خاله بروم .  یعنی وقت زیادی  برای خواندن زیست ندارم . به اتاق می روم و شروع میکنم به خواندن زیست . نور زیاد است . صدای آهنگ نمی آید . اما من خسته ام . خیلی خیلی  خسته ام . بلک هایم سقوط میکنند . جلوی سقوط را میگیرم . مقاومت میکنم . وقتی زیست تمام می شود . خوشحال می شوم . دلم میخواهد برقصم . از شدت خواب . سرم را روی بالش می گذارم . حسی به من میگوید &#8230; که شب یلدا باید خوابید &#8230;.</p>
<p style="text-align:right;">&nbsp;</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن ۱: دلم برای پ.ن نوشتن تنگ شده بود . دلم برای راحت نوشتن تنگ شده . به قول روژین سرکوب احساس خیلی سخته . فیس بوک &#8230;  بلاگفا &#8230; یاهو &#8230; وردپرس &#8230; و یا هر قبرستون دیگه . تو هیچ جا نمی شه هر چیزیو نوشت &#8230; چون یک عده نباید بدونن &#8230; دلم یک قبرستونیو میخواد که بتونم توش به همه همه همه همه فحش بدم &#8230;.</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن ۲ : پانیذ می خواند . مسخره می کند . من تایپ میکنم . کامپیوتر هنگ میکند . اینجا سایت مدرسه است . من میخواهم آپ کنم . بعد از گند زدن به امتحان عربی &#8230;.‍</p>
<p style="text-align:right;">‍پ.ن۳ : کارم را به جایی کشاندی که وصیت نامه بنویسم .</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن۴ : من دیوانه ام . یک روز خودم را عاشقت میکنم . یک روز ازت متنفر می شم . هر روز یک کاری میکنم تا بیایی . اما هیچوقت نمیای . تازگی ها آهنگ های عاشقانه  چیپ وصف حالم شدن</p>
<p>پ.ن۵: سپیده ام که آمد . من هم که امتحان دارم .</p>
<p>من دیوانه ام &#8230;.</p>
<p style="text-align:center;">&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/49/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/49/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=49&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2011/01/03/%db%8c%d9%87-%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c%da%af%d9%88%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/</link>
		<comments>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Dec 2010 17:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>س.</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asirane.wordpress.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم کجاست &#8230; چند وقتی است که ندیدمش &#8230; هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم &#8230; وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد ! از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=43&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دانم کجاست &#8230; چند وقتی است که ندیدمش &#8230; هرچه قدر هم که می گردم پیدایش نمی کنم &#8230; وقتی فکر میکنم انگاری چندین سالی از آخرین دیدارمان می گذرد . تقویم های سال های مختلف را دورم می ریزم . می گردم  دنبال صفحه ای که رویش نوشته باشم : اوآمد !<br />
از سال 86 شروع میکنم . چون مطمئنم که از آن سال به بعد ندیدمش .  86 را خوب میگردم . نیست. می روم سراغ 87 . نیست . نیست .نیست  . دوباره ورق می زنم . ..<br />
و فکر میکنم . چند وقت پیش تصویرش در ذهنم کاملا روشن بود . اما الان یکی رویش خط کشیده . با یک مداد hb  پر رنگ رویش را خط خطی کرده . خوب که نگاه میکنم یک جاهایی اش را می بینم . او آرام است . آرام و مهربان . لبخندی زده و امیدوار به روبه رویش خیره شده  . لباس های زیبایی پوشیده .  کوچیک ولاغر است . می نوازد . می کشد . می نوسید و می خندد . خیلی می خندد . نگاهش پر از آرامش است . قلبش خیلی صاف است . نه خرد شده و نه شکسته . حتی ترک هم ندارد . قلبش عایق بندی شده با کلی مهربونی . عین فرشته می ماند . چقدر دلم میخواهد که مثل او بودم . چقدر با او فرق دارم . من نه خنده دارم و نه آرامش . قلبم خرد خرد است و شاید عین یک شیطانم . حتی لباس فرشته هم ندارم .<br />
هر چه قدر بیشتر به او فکر می کنم  کمتر او رابه خاطر میاورم . انگار  یکی پاکن دستش گرفته و علاوه بر خط های مشکی مداد hb    ،خود تصویر را هم پاک می کند . دیگر فکر نمی کنم . فقط میگردم . به سال 78 می رسم . توی برگ هایش پر از آمد و رفت است . اما هیچکس ننوشته که او آمد .<br />
به خودم شک می کنم . اصلا او آمده ؟! شاید نیامده ؟! من اشتباه می کنم ؟! باز هم میگردم . نیست که نیست  .  هیچ نوشته ای درباره ی او نیست . فکرم باز به سمت تصویر از او می رود . صدای خنده هایش را می شنوم . صدا کم رنگ می شود . عین تصویرش که کم رنگ شده بود . من دارم او را فراموش میکنم  . بغضم میگرد . می شکنمش . برگه های تقویم خیس می شوند . اشک هایم هر لحظه بیشتر می شوند حتی تقویم نو سال 90 هم خیس می شود . همه جا خیس می شود اما هنوز من می گردم . به تقویم 74 می رسم . از فروردین شروع می کنم . ورق های خیس را می گردم . به اسفند که میرسم باز هم نمی بینمش . نا امید میشوم . این قدیمی ترین تقویم من است . به 23 اسفندکه می رسم . نوشته های پررنگی را می بینم . انگار با مداد hb  نوشته شده است . یکی بزرگ نوشته :  &laquo;او آمد&raquo; از خوشحالی اشک هایم بند می آیند . همه چیز برایم زیبا میشود . به این جمله ی زیبا زل می زنم . نوشته ی کمرنگی زیرش می بینم . یکی کوچک نوشته است :&raquo;او رفت&raquo;   او مرده بود . او با خنده ی زیبایش مرده بود . او با قلب صافش مرده بود . شاید من خوابم . شاید او هنوز در کنار من است . شاید او زنده است . شاید بزودی پیدایش شود . نمی دانم کجاست اما حتما پیدایش می شود . شاید پشت درخت قایم شده و منتظر  من است &#8230; چقدر تصویرش محو شده است . شاید من خوابم &#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/asirane.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/asirane.wordpress.com/43/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=asirane.wordpress.com&#038;blog=11222947&#038;post=43&#038;subd=asirane&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asirane.wordpress.com/2010/12/28/43/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bafe04f1face1bffc0ebd6aca465c2be?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">saghigreen</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
