عاشور ؟
دسامبر 16, 2010
عاشورای هر سال بدتر . بدتر و گندتر . یادم می آید چهارم دبستان که بودم عاشورا غذا پختیم و نذری دادیم . یادم می آید که جوگیر بودم و مشکی پوش، لبخند را از لبانم گرفته بودم و کارتون های شبکه یک را میدیدم . کارتون های جدید با موضوع های قدیمی .
عاشورای سال بعد نذری ندادیم . تهران هم بودیم . پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و غمناک به خیابان ها نگاه میکردم . ام پی تریم را برای 2 روز قایم کرده بود . سراغش نرفتم .
عاشورای سال بعد رفتم کنار میز پراز شمع مدرسه . هی دعا کردم .هی دعا کردم .هی دعا کردم .
عاشورای بعدی یادم نیست . لابد خوب بوده . غمگین بوده
عاشورای بعد هم که عاشورای پارسال بود باز هم مشهد بودم . سیاسی شده بودم و هر شب کنار پنجره میرفتم به امید اینکه تنها یک نفر در مشهد الله اکبر بگوید . نمی گفت . عاشورای پارسال وحشتناک بود . تکرار نشود .
امروز عاشورای امسال است . این جمله از لحاظ دستوری کاملا قاطی دارد . عاشورای امسال هم قاطی دارد .
صبح، گلویم مثل همیشه می سوزد .از اتاق بیرون میروم . ساعت 10 است . مادرم خواب . پدرم خوابتر
همه کانال ها ی ماهواره قطع . شبکه های ایران بدتر از بد . میزنم من و تو.خدا خیرش دهد . واسه آدمایی مثل من خوب است . آن هایی که حوصله عزاداری را ندارند . من و تو هم هیچی ندارد اتاق خبر دارد . به درد عاشورای پارسال می خورد . میروم توی تنظیمات رسیور . 3 تا بازی پیدا میکنم .» پک من» دارد و سودوکو و یک بازی که هچوقت آن را یاد نگرفتم . پک من پک من پک من . خیلی بازی میکنم . می بازم . انگاری بازی هم بلد نیستم . دوباره روانی می شوم . من چی بلدم ؟ من چی بلدم ؟؟ نه نمی خواهم دوباره فکر کنم . پک من پک من پک من .
مادرم بیدار میشود . پدرم خواب . غر میزند که چرا صبحانه نخوردی . در دلم میگویم . هیس هیس هیس .
حرف نزن . دلم پر است .من دلم خیلی پر است .
صبحانه میخورم با سریال مسخره پی ام سی . پدرم همچنان خواب است . بیدارش میکنم . به سراغ جعبه ی موزیکم میروم . امسال قایمش نکردم . بعد از آن فروغ میخوانم . خیلی میخوانم . از خانه بیرون میروم .می روم خانه خاله ام . کلی نذری گرفته اند . با خودم می گویم اگر من بودم بهشون نذری نمی دادم . نذری مال بدبختاس . نذری که میخورم میخواهم تشکر کنم . از کی تشکر کنم ؟ انگار امروز عاشورا بود
هیس ….
نماز می خونه . تند و تند . یک حسی بهش میگه بدو بخون . وظیفت . یک سری جمله های عربی رو حفظ کن و تند تند بخون . نخونی می ندازنت جهنم . می سوزی . خدا عین یک مرد سیبیلو وحشتناک با اسلحه بالاسرت وای میسته و میگه چرا نخوندی ؟! بسوز . بسوز کثافت . هاهاهاها …. !
بچه رو پله ها وایساده . غذا رو گازه . بدو . بدو تند تند بخون که نه غذا بسوزه نه خودت .
. . . .
مارس 25, 2010
خدایم…خدایم…
آه ای خدایم…صدایت میزنم…بشنو صدایم
شکنجه گاه ،این دنیاست جایم…به جرم زندگی این شد سزایم…
آه ای خدایم…بشنو صدایم…
مرا بگذار با این ماجرایم…نمی پرسم چرا این شد سزایم…
آه ای خدایم…بشنو صدایم…
گلویم مانده از فریاد و فریاد…ندارد کس غم مرگ صدا را…
به بغض در نفس پیچیده سوگند…به گلهای به خون غلتیده سوگند…
به مادر ،سوگوار جاودانه…که داغ نوجوانان دیده سوگند…
خدایا حادثه در انتظار است…به هر سو باده بخشی در گذار است…
به فکر قتل عام لاله ها باش…که خواب گل به گل، کابوس خار است…
خدایم ای پناه لحظه هایم…صدایت میزنم با گریه هایم…صدایت میزنم بشنو صدایم…
الهی در شب قبرم بسوزان…ولی محتاج نامردان مگردان…
عطا کن دست بخشش، همتم را…خجل از روی محتاجان مگردان…
الهی کیفرم را میپذیرم…که از تو ذات خود را پس بگیرم..
کمک کن تا که با ناحق نسازم…برای عشق و آزادی بمیرم…
خدایم ای پناه لحظه هایم…صدایت میزنم با گریه هایم…صدایت میزنم بشنو صدایم
***
سال نو همه مبارک …
امیدوارم امسال بتونم راه خودمو پیدا کنم.
البته اگه دنیا بخواد.این دفعه دیگه از زندگی شکایت نمی کنم.زندگی زیباست.زندگی من میخواد که زیبا باشه اما دنیا نمی ذاره…انگار دنیا میخواد پرتم کنه بیرون … انگار دارم میمیرم
ای دنیا دست از لج بازی بردار.چرا هر وفت فکر می کنم بک چیزی قشنگه این قدر به من ضد حال می زنی؟!!!!!!یا تو خیلی آشغالی یا….آدم ها…؟
——————————————————————————————————————————————–
پ.ن 1: قبول ! قبول ! نیکی راست گفت ! خب دلم واسه یک چیزایی تنگ شده…اگه می شد دنیا 1 ساعت به من مهلت می داد یک سر تا ایران میومدم. 5 min میرفتم اندرزگو 30 min خونه خالم. و و 25 min آخر هم با زنگ تفریح مدرسه تنظیم میکردم و به مدرسه می رفتمو..بر می گشتم !
پ.ن2:آرمین جیجیل عزیز ! تازه فهمیدم چی شده ! منم به نوبه خودم تسلیت می گم ! ایشالا روح ارشیا شاد باشه !
پ.ن3:دلم واسه پلاس شدن تو وب نوگل آخ تنگ شده !
پ.ن4:خداوندا…
دوستانی به من بده تا با من گریه کنند
دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد..
byE !
خنده!
مارس 9, 2010
بغض گلومو گرفته!قلبم تیر می کشه!تیر می کشه و بهم میگه که خندیدن بسه!که دنیا ارزش این همه شادیو نداره!همش به خودم میگم:
بسه!چه قدر با دیدن هر چیز ساده خوشحال میشی؟!چرا با یک نمره ی خوب یا یک آهنگ قشنگ خودتو گول میزنی؟!الکی میخندی؟! هاهاهاهاها!!!چه قدر دنیا خنده داره!
چه قدر همه دوستت دارن! آره معلومه خیلی دوستت دارن!خیلــــــــی!!!اما فقط بلدن به لباشون فشار بیارنو بگن:
د و س ت ت د ا ر ی م!!!!
10تا حرف مسخره که کنار هم قرار گرفتن تا یک کلمه ی مسخره تر رو بسازن!و یک جمله ی خیلی مسخره!جمله ای کم کاربرد که شاید از زمان انسان های اولیه دیگه ازش استفاده نکردن!
و …کاش همه می دونستیم که کارامون ، حرف دلمونو نشون میده!
و من هم همه را دوست دارم و هر کاری میکنم براشون!
.
.
.
و اگه دل به دل راه داره چرا راه دل من با بقیه یک طرفه شده!!نمی دونم…شاید خلافی کردم!
همه ی ما عادت کردیم وقتی یکی دوستمون داره بهش محل ندیم یا براش ناز کنیم تا دنبالمون بدوئه!!و اینجوری نا بودش می کنیم و بازم میگیم: دوستت دایم!
اما
نمی دونم باید بازم خودمو گول بزنم یا نه؟!!بازم الکی بخندم؟!یا زار بزنم!نه امروز هر چی سعی کردم نتونستم بخندم و اشکامم تموم شدن!باید وایسم تا دوباه اشک ساخته شه!
فعلا که دارم کوله بارم و می بندم!واسه یک مدت میرم از این ایران خراب شده!
راحت بگم دلم واسه هیچکی تنگ نمیشه!جز دوستام! جز دوست هایی که امیدوارم همه ی مسیر ها رو 2 طرفه کنن!
یک مشت از خاک ایرانم بر نمی دارم تا با خودم ببرم…دیگه هم دلم واسه خیابونای مزخرف تهرانم تنگ نمی شه… نه دلم برای اتاقم تنگ میشه…نه واسه مدرسه…نه واسه اندرزگو…و نه برای هیچکس دیگه جز دوستام!
کاش هیچوقت زنگ تفریحی نبود!تا آدم هیچوقت به بک عده ای وابسته نمی شد … تا تحمل دوری همه رو داشت
می رم به امید اینکه دوباره خوشحال شم!
خدافظ ایران نه چندان عزیز برای یک مدت کوناه!
——————————————————————————–
پ.ن1:می خوام مغزمو چی کار؟!!!
پ.ن2:خب حالا هی بگین آپ کن!واسه 20 تا نظر آپ کنم؟!
پ.ن32:می خوام کولاک کنم
پ.ن4:به قول شاعر می خوام مغزمو چی کار؟!!
قرار بود…
فوریه 2, 2010
و قرار بود نان را قسمت کند
و قرار بود پپسي را قسمت کند
و باغ ملي را قسمت کند
و شربت سياه سرفه را قسمت کند
و روز اسم نويسي را قسمت کند
و نمره ي مريضخانه را قسمت کند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت کند
و قرار بود سينماي فردين را قسمت کند
درختهاي دختر سيد جواد را قسمت کند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت کند
و سهم ما رابدهد.
قرار بود…
» با تصرف از شعر فروغ فرخزاد
(برای نظر گذاشتن روی دیدگاه در بالای پست کنید)
بعضی ها را دوست دارم ولی باهاشون حال نمی کنم
بعضی ها را دوست ندارم ولی باهاشون حال میکنم
بعضی هارا نه دوست ندارم و نه باهاشون حال میکنم
بعضی هارا دوست دارم ولی فکر میکندد که دوستشان ندارم
بعضی ها را دوست ندارم ولی فکر می کنند عاشقشونم!
از بعضی ها متنفرم و خودشان هم میدانند!
بعضی هارا دوست دارم و آن ها اصلا مرا نمی شناسند!
بعضی ها را دوست دارم و آن ها هیچ حسی نسبت به من ندارند!
عده ی کمی را دوست دارم و آن ها هم مرا دوست دارند
.
.
.
و بعضی ها را دوست دارم و آن ها اصلا مرا دوست ندارند…
«خواهش میکنم تو قسمت نظرات بگین که جز کدوم دسته اید؟؟خواهش میکنم راستشو بگین مطمئنا ناراحت نمی شم!از دروغ خیلی بهتره!»
جودی ابوت
ژانویه 14, 2010
چند روز پیش داشتم کارتون جودی ابوت را می دیدم.
گاهی از ونگ ونگ های امیلی دختر کوچولویی که جودی ازش مراقبت می کرد اعصابم خورد میشد اما…
چند لحظه آرزو کردم که کاش در کنار من هم یک دختر کوچولوی ونگ ونگو وجود داشت .یک دختر کوچولو که اگه من نباشم گریه کنه.که اگه من نباشم شب ها خوابش نبره و بترسه.یک دختر کوچولو که به خاطرش نتوانم هر جایی بروم چون تنها میمونه و گریه میکنه!یک دختر کوچولو که بتوانم برایش قصه تعریف کنم و چیز های زیادی رو بهش یاد بدم.
حالا اگر دختر هم نبود عیبی ندارد…اگر خیلی کوچیک هم نبود عیبی ندارد.اصلا هم سنم باشد!مهم نیست!
فقط مهم اینه که هر روز صبح که چشامو باز میکنم بدونم که یکی بودنم براش مهمه.بدونم که اگه فردا چشامو باز نکنم کسی دیوونه میشه.
یکی که اون اول بهم SMS بزنه و بعد من جوابشو بدم.یکی که اول پی ام بده و بعد من جواب بدم.یکی که اول اون تلفن کنه و بعد من جوابشو بدم.یکی که اول اون باهام حرف بزنه و بعد من مجبور شم باهاش حرف بزنم.
اون قدر این کارو تکرار کنه که دیگه خسته بشم.تا دیگه هر باز که یک نفر باهام حرف می زنه ذوق زده نشم!!
آرزو برنوجوانان هم عیب نیست…!
عدو شود سبب خیر!
ژانویه 3, 2010
سلام!
این وبلاگ رو درست کردم چون دلم نمی خواست که توی آرشیو وبم فکر های کهنه و مسخره قدیمی باشه!نمی دونم چی شد اما من یهو تغییر کردم.
یک روز صبح.یعنی صبح یکشنبه 24 خرداد.چشامو باز کردمو دیدم…دیگه سایز پای رضایا برام مهم نیست.دیگه مارک خط چشم تهی برام مهم نیست.
و من فهمیدم که زندگی مهم تر ازغش غش خنده است.
زندگی مهم تر از شمردن تعداد دوست دختر های رپر های چندش آور است.
و شاید به قول سهراب زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من تو تو برود…
آخر بعضی ها میگویند که من با شعور شدم.البته از نظر برخی دیگر من هنوز یک بی شعور کامل محسوب می شم!
اما به این ایمان دارم که تغییر کردم.از یک دختر جوگیر تبدیل شدم به….
اینش را هنوز نمی دانم!
شاید بچه + شوم و معدلم را به 19.99999 برسانم.
شاید مومن شومو نماز بخوانم و شاید زرتشتی شوم!
شاید خانواده دوست شومو با مادرم درباره ی مسائل بی مزه صحبت کنم.
شاید سبز شوم و یا خدایی نکرده رنگ ها ی دیگر.
شاید از توی فاز عاشقی و گریه و توهمو و تاپ تاپ قلب بیام بیرون!
شاید توایلایتی شومو ادواردو جیکوب و بلا و کوفت و زهر مار.
و حالا بین این همه راهه مختلف این زندگی خودش برای خودش تصمیم میگیرد بدون آنکه بخواهد بداند من چی را میخواهم و چی را نمی خواهم!خودش حنده را میگیرد و شعور می دهد و شعور و می دهد و خنده می دهد و این داستان تا ابد ادامه دارد و من رو دچار مرضی به نام با شعوری میکند.
خب…حالا شروع میکنم به یک وبلاگ جدید.یک فکر جدید.توهم های جدید.توهم های سبز زرد و یا مشکی.
——————————————————————————————–
به چشمانش نگاه کردم.دلم میخواست یک مشت محکم توی دهنش بزنم.اما مهلت نداد و زد توی سرم.اون قدر درد گرفت که حس تنفری که نسبت بهش داشتمو از یاد بردم.سرم گیج و چشمانم سیاهی رفت و روی زمین افتادم.صدایی ار پشتم میمود.صدا آشنا بود.شناختمش بلند بلند فحش میداد دستانش را دورم انداختو بلندم کرد.مطمئن بودم که پیرهنش خونی شده.صدای گلوله جیغ فریاد اشک…همه فضا رو پر کرد بود.سرم را آنقدر دور دستانش پیچانده بود و به خودش فشار میداد که نمی توانستم چیزی ببینم.آروم گفت:الان می رسیم به ماشین تحمل کن!گفتم:بذارم زمین.اینجوری زودتر می رسیم.به خدا یک کاریت میشه.
اما همونجا به ماشین رسیدیم.مطمئن بودم که وزن من و سرعت زیادش با کتک هایی که خورده دست به یکی میکند و او فردا کمرش درد شدیدی می گیرد.او مرا روی صندلی عقب ماشینش گذاشت.احساس میکردم که دیگر دارم میمیرم.آروم گفتم:برو به بقیه بگو بیان بریم.
-نمی شه که این جا تنها بمونی.
-تو رو خدا برو.سعی میکنم زنده بمونم!
-چرتو پرت نگو خانوم نازنازو!باشه میرم مواظب خودت باش الان بر میگردم.
نمی دانم که واقعا ناز نازو بودم یا رو به موت.چشمانم سیاهی می رفتند.در زیر آسمان کبود شهر تهران دستانش را میدیدم که توسط کسی گرفته شده اند و دهانش را میدیدم که فریاد میزد و پاهایش را میدیم که به زور حرکت میکردند و ناگهان همه چیز سیاه شد و من دیگر ندیدم.